۱۳۹۹ مرداد ۹, پنجشنبه

مرا حوصله تنگست...

آلفا) تابستان است، تابستان کرونا و من بیشتر از تابستان‌های پیشین وقت زیاد می اورم. تانگویی هم در کار نیست امسال...امروز سر راه از کار به خانه در یک کافه نشستم و سریال دیدم. بعد هندوانه خریدم و آمدم خانه. سالاد خوردم و باز هم سریال دیدم. 
بتا) کار بسیار کسالت بار است. نه کار جالبی نه انگیزه ای. امشب داشتم فکر می‌کردم شاید یک روز بروم جایی‌ که کار جدید باشد و هیجان انگیز. الان ولی‌ اصلا کاری ندارم. 
تتا) مامان خواب ش را برایم تعریف کرد. حقش بود مو به تنم راست شود. ولی‌ نشد راستش. دلم کمی‌ گرم شد ولی‌. روز بدی که داشتم با من به تخت نیامد. کتاب را بسته‌ام ولی‌. سیب را هم رها کرده ام. 

۱۳۹۹ مرداد ۵, یکشنبه

به سلامتی‌ ناتاشا...

الف) ناتاشا گفت: چشمانتان را ببندید و به یک لذت ساده فکر کنید: مثل یه اشعه خورشید، یا یک شاخه گل یا کسی‌ که دوستش دارید. گفت به لحظه‌ای فکر کنید که احساس افتخار داشتید، به لحظه‌ای فکر کنید که به کسی‌ که دوستش دارید خداحافظ میگویید.
گفت احساس کنید که همهٔ سلول‌هایتان میدرخشند...همین که هستید خوبید، همین که حضور دارید با انرژی انسانی‌ و زنانه تان...
بتا) عکس ش را در اینستا دیده بودم همان روز. خوابش را دیدم. نگاهش کردم و گفتم میدانی که خیلی‌ بی‌ شعوری؟ سکوت کرد. آرام تکرار کردم. گفت نمیدانی چه شرایطی بود، چاره‌ای نداشتم. بعد اضافه کرد: فقط برای اینکه بدانی میگویم، پاراگراف کثیفی از زندگی‌ من بود. 
واقعا نمیدانم چرا خواب این آدم را می‌بینم هر از گاهی. باید با خانم میم صحبتش را بکنم. دوستم بوده زمانی‌. بله بوده ولی‌ بیش از ۱۰ سال است که هیچ ارتباطی‌ نداشته ایم. در بدترین روزها پشتم را خالی‌ کرد، نه اینکه بخشیده باشم ش ولی‌ سالی‌ یک بار هم یادم نمیفتد. او که هیچ ۲ بازیگر اصلی‌ آن داستان هولناک هم تفاوت زیادی با بقیه مردم غریبه دنیا ندارند برایم. این قسمت ش به لطف تراپی شاید ولی‌ به هر حال. خنده دار است ولی‌ فکر می‌کنم او شاید بسیار خجالت زده باشد از نقشش در ماجرا. بعید میدانم هرگز ببینیم هم را. کاش نبینیم. خوابش را هم نبینم دیگر، گرچه ازارم نداد...
تتا) اخر هفته خوبی را گذراندم. مانیکور پدیکور، رقص، موزه...
گاما) بخدا نمیدانم...

۱۳۹۹ تیر ۲۴, سه‌شنبه

قصه نباشد دیگر...

آلفا) روز تعطیل سختی داشتم. صبح کلی‌ خودم را سرزنش کردم به خاطر کار. بعد با ۲ تا استعداد یاب!! حرف زدم برای کار جدید. یک پیشنهاد در هلند....پوففف...
هدف بعد از ظهرم این بود که تمرین‌ها را حل کنم و شب با او مرور کنیم. اصلا جلو نرفت. ولی‌ به هرحال زنگ زدم و بیشتر از ۱ ساعت حرف زدیم. 
بتا) حرفش را نفهمیدم و توی دلم خالی‌ شد. یعنی‌ چه که میخواهم بیایم اروپا ولی‌ تصمیم سختیست. یعنی‌ چه که ربطی‌ به کار ندارد؟ یعنی‌ چه که تو هم میتوانی‌ جابجا شوی؟ گیج شدم و یاد آن پست فطرت آلمانی‌ افتادم. که چندین بار از من پرسیده بود تو میتوانی‌ بیایی‌ آلمان کار پیدا کنی‌؟ 
بعد یاد حرف آزاده افتادم که مردهای کرد شاید قلدر باشند ولی‌ حقه باز نیستند. ولی‌ خودم شاید باشم....
گما) میخواهم قصه را در اوج تمام کنم. سیب در آسمان بماند و من کتاب را ببندم. قصه دختری شیرین و مهربان با مرد کردی که حقه باز نبود...میخواهم همینجای قصه خوابم ببرد. بیدار که میشوم یا این قصه را فراموش کرده باشم، یا اینکه اسمش قصه نباشد دیگر. 

۱۳۹۹ تیر ۱۸, چهارشنبه

به دست شاهوشی ده که محترم دارد...

آلفا) چه قصه‌هایی‌ مینویسم. خودم خوشم میاید. هر روز به خودم میگویم یک امروز را هم به قصه‌ام گوش کن، فقط همین امروز...
بتا) خانم میم در اسکایپ گفت چه خوب! جواب دادم که بله خوب است.
 جلوی او که مینشینم قصه خیلی‌ جلو نمیرود. از شش جهت به واقعیت و ابهام و ترس‌هایم میخورد. در نهایت فرقی‌ ندارد انگار. دو زن با مدرک دکترا روبروی هم نشسته ایم، و او فالم را میگیرد، از روی حرف‌هایی‌ که خودم میگویم. آخ که چقدر آرزو می‌کنم این مرد آخرین مردی باشد که قصه اش را به خانم میم میگویم، پیس دن یاخجی دان....

گاما) نهایتا اوست که باید ببیند. 

۱۳۹۹ تیر ۱۵, یکشنبه

رو به روي من فقط تو بوده اي...

گفتی میروم به دره افتابگردانها ...گفتم میروم جایی. نپرسیدم کی، نپرسیدی کجا...
من که میترسم, تو را نمیدانم. .میترسم که برایت بنویسم همین الان در این کلیسای ارام و خنک شهر کوچک و زیبای اوکسغ دارم به تو فکر میکنم. که بیدار که شدی پیامم را بخوانی و زندگیت به قبل و بعد امروزت تقسیم شود. 
بنویسم که در سه کلیسای این شهر قدم زدم و تو یک سمت دلم بودی. همه دهها کلیسایی را که در این ده سال در گوشه و کنار دنیا رفته ام مرور کردم و خود عاجزم را به خاطر اوردم که شمع روشن میکرد و دعا میکرد....چرا دیگر هیچ دعایی ندارم ؟ مگر تو آمده ای؟

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...