الف) ناتاشا گفت: چشمانتان را ببندید و به یک لذت ساده فکر کنید: مثل یه اشعه خورشید، یا یک شاخه گل یا کسی که دوستش دارید. گفت به لحظهای فکر کنید که احساس افتخار داشتید، به لحظهای فکر کنید که به کسی که دوستش دارید خداحافظ میگویید.
گفت احساس کنید که همهٔ سلولهایتان میدرخشند...همین که هستید خوبید، همین که حضور دارید با انرژی انسانی و زنانه تان...
بتا) عکس ش را در اینستا دیده بودم همان روز. خوابش را دیدم. نگاهش کردم و گفتم میدانی که خیلی بی شعوری؟ سکوت کرد. آرام تکرار کردم. گفت نمیدانی چه شرایطی بود، چارهای نداشتم. بعد اضافه کرد: فقط برای اینکه بدانی میگویم، پاراگراف کثیفی از زندگی من بود.
واقعا نمیدانم چرا خواب این آدم را میبینم هر از گاهی. باید با خانم میم صحبتش را بکنم. دوستم بوده زمانی. بله بوده ولی بیش از ۱۰ سال است که هیچ ارتباطی نداشته ایم. در بدترین روزها پشتم را خالی کرد، نه اینکه بخشیده باشم ش ولی سالی یک بار هم یادم نمیفتد. او که هیچ ۲ بازیگر اصلی آن داستان هولناک هم تفاوت زیادی با بقیه مردم غریبه دنیا ندارند برایم. این قسمت ش به لطف تراپی شاید ولی به هر حال. خنده دار است ولی فکر میکنم او شاید بسیار خجالت زده باشد از نقشش در ماجرا. بعید میدانم هرگز ببینیم هم را. کاش نبینیم. خوابش را هم نبینم دیگر، گرچه ازارم نداد...
تتا) اخر هفته خوبی را گذراندم. مانیکور پدیکور، رقص، موزه...
گاما) بخدا نمیدانم...