۱۳۹۹ خرداد ۶, سه‌شنبه

جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور...

آلفا) با خانه حرف زدم طولانی. بعد از کلی‌ کشمکش با عمو کوچیکه خانه پدر بزرگ را فروخته ا‌ند. خانه‌ای که در آن به دنیا آماده بودم. آن خانه قشنگ که در هر گوشه ش عکس دارم از بچگی‌ هایم. آن خانه همیشه امن بود برایم. امن و گرم. گرچه زمستان‌هایش خیلی‌ سرد بود. همه روز‌های کودکی و نوجوانی که از مدرسه میرفتم آنجا، همه آن روزها که نگران این بودم که شاگرد اول نشوم، که نمره ریاضی‌‌ام کم نشود، که آن پسر خوش قد و بالای همسایه دوستم نداشته باشد. همه آن روز‌ها گذشتند، بابابزرگ، مامابزرگ و عموی نازنین از این دنیا رفتند و من امروز در پاریس زندگی‌ می‌کنم. 
بتا) مامابزرگ عاشقم بود. محبت واقعی‌. کاش میشد یک پنجره‌ای باز میشد فقط ۵ دقیقه میدیدمش و بغلم میکرد و گوزلره گوربان میگفت. کاش میگفت همه چیز درست میشود و میرفت. 
تتا) اضطراب بگذارم اسمش را یا حس شدید تنهایی‌؟ واقعا سخت است. کار کردن از خانه هم طاقت فرساست. سر جلسه‌ها کاملا عصبی هستم.  نگرانم که کار به جاهای باریکتر نکشد. که اضطرابم شدید تر نشود. چه کار میتوانم بکنم؟ تو بگو...از گریه کردن هم میترسم. نمیخواهم امشب با گریه به خواب بروم.
گاما) مامان از آپارتمان ۱۲۰ متری رضا اینها میگفت. که چقدر خوبست. که خدا را شکر پولش جور شد. میگفت چون بابا آدم خداست کارهاش معجزه آسا حل میشه. سرم را تکان دادم. نپرسیدم پس من چی‌؟ 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

غم خوردن بیهوده نمیدارد سود...

آلفا) چرا مثل هر بار فکر می‌کنم این بار واقعا فرق می‌کند؟ چرا هر چه فکر می‌کنم یادم نمیاید که آیا دفعه‌های پیش هم فرق میکرد یا نه؟ چرا اصلا یادم نمیاید که هرگز چنین بی‌ پروا دل به رویای مردی سپرده باشم؟ چرا خودم را در ناپا ولی‌ می‌بینم با اویی که هرگز ندیده امش؟ میترسم از خودم، میترسم. 

بتا) در اعماق چاه یاس و بی‌ تفاوتی‌ فرو رفتن بهتر است یا این پرواز بی‌ پروا؟ خیال نکردن بهتر است یا از خیال خود رنجیدن؟‌ ای خیال، میروی یا من بروم؟ 

تتا) من زن خیالبافی هستم. باید به خانم میم بگویم. میداند البته. شاید هم نه البته. از زمانی‌ که مرا میشناسد خیال چندانی نبافته ام. بپرسم چاره چیست؟ خیال نبافتن؟ یا دم به دم از خیال خود رنجیدن؟ 

گاما) ۱۰ سال پیش مینوشتم شبهای پاریس فلان و بهمان. دکترایِ هیجان انگیز چنان. سفرهای اروپا وای خدای من....بیا اینهم شبهای پاریس، دکترای چنان با اروپایی‌ که زیر پا گذشته شده. دگر چه خواهی‌؟ 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۹, جمعه

هشت می یک سال دیگر باشد. روز تعطیل. روزگار کرونا به خاطره تبدیل شده باشد. این گلولهٔ حجیم سرد و تاریک در دلم نباشد. این همه فکر در سرم. این همه شک و ناامیدی در دلم. 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۷, چهارشنبه

کاش بشه...

آلفا) دیروز برایم یک ویدئو ۶ ثانیه‌ای فرستاد از غروب سن هوزه...در ۶ ثانیه خورشید غروب کرد. واقعا قشنگ است. گفت این جا را برای تماشای منظره غروب پیدا کرده‌ام و هیجان زده هستم. گفتم خوش به حالت، حسودیم شد. گفت کاش بشه بیایی‌ این ور ها. گفتم کاش بشه...
بتا) روزهای کاری سختی است، روزهای اخر قرنطینه. قرنطینه هفتهٔ بعد تمام میشود ولی‌ هنوز باید از خانه کار کنیم تا چند هفته دیگر. این هفته به شدت عصبی هستم در کار و سر جلسه ها. به شدت خودم را قضاوت می‌کنم و سرزنش، که چرا فلان کار عقب است. چرا فلان چیز چنان شد و بهمان. پی‌‌ام اس که شاخ و دم ندارد. 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۴, یکشنبه

از گلوی من دستاتو وردار...

آلفا) رضا در کنار یار نشسته بود توی واتزاپ. یک جا گفت حیف شهری به زیبایی‌ نیویورک که اولین شهر جهان شده در آمار مرگ کرونا. بعد گفت البته تو دیده‌ای ما که ندیده ایم. بعد از اینکه قطع کردیم کلی‌ فکر کردم به خاطرات نیویورک. یک چیزهایی‌ یادم آمد. فردایش رفتم عکس‌ها را دیدم. چه خوشبخت بوده ام. چه خوشبخت و آرام و راضی‌ و خالی‌ از ترسِ تنهایی‌...بعد به خودم میگویم خوب معلوم است. دست در دست معشوق در نیویورک قدم بزنی‌ و ترس هم در جانت باشد؟ چه خوشبخت که زیسته‌ام این‌ها را.

بتا) خانم میم در اسکایپ داشت تفاوت یک انسان و گل را توضیح میداد، برای بار چندم به گمانم. گفت گیاهان و حیوانات زندگی‌ روانی‌ ندارند و گرفتاریهای انسان را هم ندارند. منظورش این بود که باید خاموش کرد. گفتم موافقم و بحث نکردم. ولی‌ آن دختر ۳۰ ساله آرام بر فراز برج امپایر استیت مگر میتوانست آن چهره را داشته باشد بدون زندگی‌ روانی‌؟ مگر میتوانست در طبقه ۸۶ به دوربین معشوق زًل زده باشد آنقدر طبیعی و بدیهی‌؟ و روحش حتا هزاران پا بالاتر باشد و شانه‌هایش آن همه سبک؟ اگر حوصله داشتم دفعه آینده این را میپرسم از خانم میم، که چرا شادی و آرامش، وقتی‌ هست، آنقدر بدیهی‌ بنظر میرسد انگار که بخشی از جانت است؟ گوئی که دست و پا و چشم؟ اما امان از وقتی‌ که نیست...

گاما) میدانم به بد جایی‌ رسیدم، نباید این استعاره را به کار میبردم. نداشتن آرامش و امنیت عاطفی در زندگی‌ را با نقص عضو مقایسه کردم تلویحا. این همان بحثی‌ است که با خانم میم می‌کنیم همیشه. میگوید تو همه‌چیز داری و باید کاملا راضی‌ و خوشحال باشی‌. چیزی کم نداری. معشوق و یار وقتی‌ وارد زندگیت بشود چیزی را اضافه خواهد کرد به این تصویر کامل. هر بار به اینجا که میرسد، هرقدر هم که حوصلهٔ بحث نداشته باشم واکنش نشان میدهم، بسیار ظریف و محترمانه. که نخیر خانم جان. داشتن معشوق نیازیست بنیادین حداقل برای من. بدون آن نمیمیرم. نمرده‌ام تا حالا. کیفیت زندگیم را در حدی که میشود بالا نگاه میدارم ولی‌ این جای خالی‌ را نمیشود جارو کرد زیر فرش. هست. همینجاست. باهم زندگی‌ می‌کنیم.

تتا) عصبانی‌ و مضطرب ام. توی سرم مدام دعوا می‌کنم و از خودم دفاع می‌کنم برای هزاران گناه‌ای که نکرده ام. به همکارانم توضیح میدهم که من خوبم. نگرانی سن و تیک تاک زیستی‌ هم  همین الان دست روی گلویم گذاشته. شاید PMS باشد. خوب میشوم، میدانم، میدانم، میدانم.

زتا) برای استفان جشن خداحافظی آنلاین گرفتیم. یکجا زنش آمد توی تصویر روی شانه استفان خم شد و یک تصویر قشنگ...یاد یک بار در خانه مارسی افتادم که مرد داشت با پدر مادرش اسکایپ میکرد و من در آشپزخانه بودم. یکهو صدایم کرد و من هم رفتم توی تصویر. مادرش از من تشکر کرد و مرد برایم ترجمه کرد. برگردیم به استفان، آدم در ۶۰ و خرده‌ای سالگی هم چنان تصویری بتواند بسازد خیلی‌ خوب است. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...