آلفا) رضا در کنار یار نشسته بود توی واتزاپ. یک جا گفت حیف شهری به زیبایی نیویورک که اولین شهر جهان شده در آمار مرگ کرونا. بعد گفت البته تو دیدهای ما که ندیده ایم. بعد از اینکه قطع کردیم کلی فکر کردم به خاطرات نیویورک. یک چیزهایی یادم آمد. فردایش رفتم عکسها را دیدم. چه خوشبخت بوده ام. چه خوشبخت و آرام و راضی و خالی از ترسِ تنهایی...بعد به خودم میگویم خوب معلوم است. دست در دست معشوق در نیویورک قدم بزنی و ترس هم در جانت باشد؟ چه خوشبخت که زیستهام اینها را.
بتا) خانم میم در اسکایپ داشت تفاوت یک انسان و گل را توضیح میداد، برای بار چندم به گمانم. گفت گیاهان و حیوانات زندگی روانی ندارند و گرفتاریهای انسان را هم ندارند. منظورش این بود که باید خاموش کرد. گفتم موافقم و بحث نکردم. ولی آن دختر ۳۰ ساله آرام بر فراز برج امپایر استیت مگر میتوانست آن چهره را داشته باشد بدون زندگی روانی؟ مگر میتوانست در طبقه ۸۶ به دوربین معشوق زًل زده باشد آنقدر طبیعی و بدیهی؟ و روحش حتا هزاران پا بالاتر باشد و شانههایش آن همه سبک؟ اگر حوصله داشتم دفعه آینده این را میپرسم از خانم میم، که چرا شادی و آرامش، وقتی هست، آنقدر بدیهی بنظر میرسد انگار که بخشی از جانت است؟ گوئی که دست و پا و چشم؟ اما امان از وقتی که نیست...
گاما) میدانم به بد جایی رسیدم، نباید این استعاره را به کار میبردم. نداشتن آرامش و امنیت عاطفی در زندگی را با نقص عضو مقایسه کردم تلویحا. این همان بحثی است که با خانم میم میکنیم همیشه. میگوید تو همهچیز داری و باید کاملا راضی و خوشحال باشی. چیزی کم نداری. معشوق و یار وقتی وارد زندگیت بشود چیزی را اضافه خواهد کرد به این تصویر کامل. هر بار به اینجا که میرسد، هرقدر هم که حوصلهٔ بحث نداشته باشم واکنش نشان میدهم، بسیار ظریف و محترمانه. که نخیر خانم جان. داشتن معشوق نیازیست بنیادین حداقل برای من. بدون آن نمیمیرم. نمردهام تا حالا. کیفیت زندگیم را در حدی که میشود بالا نگاه میدارم ولی این جای خالی را نمیشود جارو کرد زیر فرش. هست. همینجاست. باهم زندگی میکنیم.
تتا) عصبانی و مضطرب ام. توی سرم مدام دعوا میکنم و از خودم دفاع میکنم برای هزاران گناهای که نکرده ام. به همکارانم توضیح میدهم که من خوبم. نگرانی سن و تیک تاک زیستی هم همین الان دست روی گلویم گذاشته. شاید PMS باشد. خوب میشوم، میدانم، میدانم، میدانم.
زتا) برای استفان جشن خداحافظی آنلاین گرفتیم. یکجا زنش آمد توی تصویر روی شانه استفان خم شد و یک تصویر قشنگ...یاد یک بار در خانه مارسی افتادم که مرد داشت با پدر مادرش اسکایپ میکرد و من در آشپزخانه بودم. یکهو صدایم کرد و من هم رفتم توی تصویر. مادرش از من تشکر کرد و مرد برایم ترجمه کرد. برگردیم به استفان، آدم در ۶۰ و خردهای سالگی هم چنان تصویری بتواند بسازد خیلی خوب است.