۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

سکوت و انکار..

 یک) هر روز و هر دفعه که باهم قدم می‌زنیم، از خانه من به خانه اش‌ یا برعکس، گویی قدمهایم را در بهشت برمیدارم. غلو نمی‌کنم. جایی‌ که ما زندگی‌ می‌کنیم خود بهشت است. 
دو) میاید از در تو، کفش‌هایش را در می‌‌آورد. وارد اتاق خواب میشود و کاپشن و شال گردن قرمزش را می‌گذارد روی تختم. بعد میاید و روی مبل سفید مینشیند و پاهای درازش را از دسته مبل آویزان می‌کند. بعد شروع می‌کند به حرف زدن. از بچه دار شدن که حرف می‌زند همهٔ دلم با اوست. چی‌ باعث میشود با صدای بلند موافقت نکنم؟ شرم یا چه؟ آنقدر آنقدر آنقدر دوست دارم که مادر شوم زود. از من ولی‌ هنوز نخواسته مادر فرزندانش باشم.
سه) فنجانش را که پر می‌کنم می‌گویم حواست هست که بی‌ اینکه بپرسم چای ریختم برات؟ می‌گوید آره دیدم. لطفا بپرس از کدوم چای می‌خورم، مثل مادرم نباش. 
چهار) از دیشب حس می‌کنم که بیشتر دوستش دارم. دیگر تحمل ندارم، تحمل این سکوت و انکار..

۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

آخ که انتظار می‌کشه منو...

یک) باران می‌بارد. هوا کاملا پاریس است. قطره‌های باران به شیروانی جلوی اتاق خوابم میخورد و غرق در آرامش میشوم. توی تخت غلت می‌‌زنم و از خودم می‌پرسم آیا واقعا دوستم دارد؟ یعنی‌ چقدر؟ تا کجا؟ 
دو) دلم برایش تنگ است. پریروز دیدمش. امشب شاید ببینمش. کجاست؟ میشود اینبار؟ دلشوره دارم و سالهاست که از دلشوره خسته ام. 
سه) گفت روی تخت بشین که صدای موسیقی رو بهتر بشنوی. بعد ترانه‌ای رو پخش کرد که قلبم رو خراش داد. گفتم باز هم میام. اینجا موسیقی خوب داری تو. گفت و منظرهٔ خوب. گفتم پسر خوبی هم هستی‌. 
چهار) گفت بریم قدم بزنیم و قهوه بخوریم. گفتم باشه.
پنج) گفتم میدونم، همه‌‌چیو از چشات می‌خونم. گفت پس لازم نیست چیزی بگم. کاش می‌گفتم چرا لازمه. 
شش) حوصله‌‌‌ام سر رفته. 

۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

کاش برویم...

بعد از ۱۱ ساعت کار با رضایت نسبی‌ از ساختمان خارج میشوم، در راه مترو مچ خودم را میگیرم که ناخنهایم را به کفّ دستانم فشار میدم و  به همه مکالمه‌هایی‌ که امروز با بقیه داشته‌ام فکر می‌کنم و همه را بر علیه خودم تعبیر می‌کنم. 
یه رویای شیرین، خیلی‌ شیرین ته دل‌م ریشه دونده. ترس از سقوط را ندیده میگیرم و هرشب در آغوشش میگیرم. هر چند باری که نیمه‌های شب از خواب بیدار شوم لبخند می‌‌زنم و محکمتر بغلش می‌کنم. چرا از سقوط نمی‌ترسم باز؟ از آن لحظه‌ای که پشتت خالی‌ میشود و بغض چنان برمیگردد که گویی هرگز جایی‌ نرفته بوده. 
دوستش دارم. آرام و محکم. کاش نرود. کاش بیاید. کاش برویم. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...