یک) هر روز و هر دفعه که باهم قدم میزنیم، از خانه من به خانه اش یا برعکس، گویی قدمهایم را در بهشت برمیدارم. غلو نمیکنم. جایی که ما زندگی میکنیم خود بهشت است.
دو) میاید از در تو، کفشهایش را در میآورد. وارد اتاق خواب میشود و کاپشن و شال گردن قرمزش را میگذارد روی تختم. بعد میاید و روی مبل سفید مینشیند و پاهای درازش را از دسته مبل آویزان میکند. بعد شروع میکند به حرف زدن. از بچه دار شدن که حرف میزند همهٔ دلم با اوست. چی باعث میشود با صدای بلند موافقت نکنم؟ شرم یا چه؟ آنقدر آنقدر آنقدر دوست دارم که مادر شوم زود. از من ولی هنوز نخواسته مادر فرزندانش باشم.
سه) فنجانش را که پر میکنم میگویم حواست هست که بی اینکه بپرسم چای ریختم برات؟ میگوید آره دیدم. لطفا بپرس از کدوم چای میخورم، مثل مادرم نباش.
چهار) از دیشب حس میکنم که بیشتر دوستش دارم. دیگر تحمل ندارم، تحمل این سکوت و انکار..
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر