۱۳۹۴ آبان ۳۰, شنبه

آخ که انتظار می‌کشه منو...

یک) باران می‌بارد. هوا کاملا پاریس است. قطره‌های باران به شیروانی جلوی اتاق خوابم میخورد و غرق در آرامش میشوم. توی تخت غلت می‌‌زنم و از خودم می‌پرسم آیا واقعا دوستم دارد؟ یعنی‌ چقدر؟ تا کجا؟ 
دو) دلم برایش تنگ است. پریروز دیدمش. امشب شاید ببینمش. کجاست؟ میشود اینبار؟ دلشوره دارم و سالهاست که از دلشوره خسته ام. 
سه) گفت روی تخت بشین که صدای موسیقی رو بهتر بشنوی. بعد ترانه‌ای رو پخش کرد که قلبم رو خراش داد. گفتم باز هم میام. اینجا موسیقی خوب داری تو. گفت و منظرهٔ خوب. گفتم پسر خوبی هم هستی‌. 
چهار) گفت بریم قدم بزنیم و قهوه بخوریم. گفتم باشه.
پنج) گفتم میدونم، همه‌‌چیو از چشات می‌خونم. گفت پس لازم نیست چیزی بگم. کاش می‌گفتم چرا لازمه. 
شش) حوصله‌‌‌ام سر رفته. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...