بعد از ۱۱ ساعت کار با رضایت نسبی از ساختمان خارج میشوم، در راه مترو مچ خودم را میگیرم که ناخنهایم را به کفّ دستانم فشار میدم و به همه مکالمههایی که امروز با بقیه داشتهام فکر میکنم و همه را بر علیه خودم تعبیر میکنم.
یه رویای شیرین، خیلی شیرین ته دلم ریشه دونده. ترس از سقوط را ندیده میگیرم و هرشب در آغوشش میگیرم. هر چند باری که نیمههای شب از خواب بیدار شوم لبخند میزنم و محکمتر بغلش میکنم. چرا از سقوط نمیترسم باز؟ از آن لحظهای که پشتت خالی میشود و بغض چنان برمیگردد که گویی هرگز جایی نرفته بوده.
دوستش دارم. آرام و محکم. کاش نرود. کاش بیاید. کاش برویم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر