۱۳۹۴ آبان ۱۸, دوشنبه

کاش برویم...

بعد از ۱۱ ساعت کار با رضایت نسبی‌ از ساختمان خارج میشوم، در راه مترو مچ خودم را میگیرم که ناخنهایم را به کفّ دستانم فشار میدم و  به همه مکالمه‌هایی‌ که امروز با بقیه داشته‌ام فکر می‌کنم و همه را بر علیه خودم تعبیر می‌کنم. 
یه رویای شیرین، خیلی‌ شیرین ته دل‌م ریشه دونده. ترس از سقوط را ندیده میگیرم و هرشب در آغوشش میگیرم. هر چند باری که نیمه‌های شب از خواب بیدار شوم لبخند می‌‌زنم و محکمتر بغلش می‌کنم. چرا از سقوط نمی‌ترسم باز؟ از آن لحظه‌ای که پشتت خالی‌ میشود و بغض چنان برمیگردد که گویی هرگز جایی‌ نرفته بوده. 
دوستش دارم. آرام و محکم. کاش نرود. کاش بیاید. کاش برویم. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...