تیر کاری: ۲-۳ هفته گذشته را به شدت احساس خوشحالی و رهائی میکردم. فکر میکردم که چه همه چیز عالی و آرام است و من در زیباترین شهر جهان زندگی جذابی دارم. کنسرتهای مختلف، استخر و ورزش و رقص معاشرت با آدمهای جالب...تا اینکه جمعه شب در مهمانی یک همکار مست کل حالم را بهم ریخت. چیزهایی را گفت که درونم را دوباره ناامن و متلاطم کرد. پرسید چند ماه از قراردادت مانده؟ فکر نکن که به این آسانی تو را نگه خواهند داشت. گفت میخواهی حرف بزنیم و من کمکت کنم که یاد بگیری چطور با رئیس بازی کنی؟ حرفاش به خوب جایی در درونم اثبات کرد چون آماده بودم. این ترسها آن زیر پنهان بود، زیر همهٔ احساسات زندگی متعادل و امید یک عشق و غیره...تلنگری زد و نابودم کرد. با سارا کلی حرف زدم، مثل همیشه آرامم کرد. ولی باید مفصل با خودم حرف بزنم. خودم را آرام کنم.
مداوا ۱: چقدر عجیبم. اشتباهات گذشته را گاهی تکرار میکنم و این ناامیدم میکند. شاید نباید بگم که اشتباه بوده. شاید باید قبول کنم که این بخشی از شخصیتم است. بهتر میشم. یاد میگیرم و پیشرفت میکنم. ولی گاهی غرورم اجازه نمیدهد که حتی پیش خودم اطراف کنم که هنوز اشتباه میکنم. این خوب نیست.
مداوا ۲: اوضاع کار خوب نیست. از ۱-۲ ماه گذشته به خودم اجازه دادم که سخت کار نکنم. این بود که آرامتر شدم چون تعادل به زندگیم وارد شد. ولی مساله اینست که اگر آرامش بلند مدت میخواهم باید خیلی کار کنم. باید خودم را در کار غرق کنم. باید خودم را مدیریت کنم با دیسیپلین قوی.
مداوا ۳: باید خودم رو پیدا کنم. چیزی نخواهد شد. مثل همیشه اوضاع را کنترل خواهم کرد. باید بهترین دوست خودم باشم. باید به حرف و تصمیم خودم متعهد باشم. درست میشود. قول میدهم.
مداوا ۴: مرد آلمانی را دوست دارم. ولی انگار که زیاد جلو رفته ام. خودم را متوقف کردم. باهاش تماس نمیگیرم. بعد این همه سال یاد گرفتهام که مرد باید شکارچی باشد. من باید صبور و مهربان باشم. اول از همه با خودم.
مداوا ۵: درست میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر