۱شنبه هفته پیش بعد استخر دعوتش کردم بیاد باهم قورمه سبزی بخوریم. خوشش آمد و به سختی چند بار تلفظش کرد. غذا خوردیم و خیلی حرف زدیم. از رابطه، زندگی، ازدواج، بچه دار شدن. بعد رفت سفر و قرار بود امروز برگردد. خبری ازش ندارم. دلم برایش به قدری تنگ شده که میترسم از خودم. چند بار گوشی را گرفتم دستم و خواستم حالی بپرسم ولی خودم را منصرف کردم. به خودم پناه میبرم از رویاهای رنگی بی پایه...
۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
افسارم از دست رفته....
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
-
نه بی انصافی نمی کنم. اینجا همه چیز خوبست.شهر فوق العاده زیباست. مردم گرمند و مودب. در گفتن بونژوق به هم مسابقه دارند.
-
آلفا) لومی گفت تو خیلی با نمک و جذابی و لبخند زیبایی داری، فقط یک روز بیا با هم برویم برایت عینک جدید بخریم. بتا) سالی که کنکور قبول ن...
-
۱) اول هر فصل چه امیدی در ذهن آدم زنده میشود. چه گول میخورم هر بار. فصلها و سالها میگذرند و میگذرند. آخرین باری که فکر میکردم " یک ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر