۱شنبه هفته پیش بعد استخر دعوتش کردم بیاد باهم قورمه سبزی بخوریم. خوشش آمد و به سختی چند بار تلفظش کرد. غذا خوردیم و خیلی حرف زدیم. از رابطه، زندگی، ازدواج، بچه دار شدن. بعد رفت سفر و قرار بود امروز برگردد. خبری ازش ندارم. دلم برایش به قدری تنگ شده که میترسم از خودم. چند بار گوشی را گرفتم دستم و خواستم حالی بپرسم ولی خودم را منصرف کردم. به خودم پناه میبرم از رویاهای رنگی بی پایه...
۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
افسارم از دست رفته....
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
-
آلفا) در آن روز آفتابی زیبا، مصادف با ۶ فروردین ۱۴۰۱ وارد شهر جدید شدم. حالم خوش بود. چند بار در شهر در ذهنم آمد که در این شهر خوشبخت باش ...
-
آلفا) آمد آن ایمیلی که منتظرش بودم با جواب نامطلوب. خیلی امید بافته بودم که بروم بزنم در دهان رئیس و بروم. نشد فعلا. باید با همینها بسا...
-
برلین واقعا شهرباشکوهی است. ابدا زرق و برق ندارد. یعنی فکر نکنم اصلا حتی با مثلا دوبی و استانبول رقابت کند دراین زمینه. ولی بی نهایت اصیل...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر