۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

خوشحالم؟

۱شنبه هفته پیش بعد استخر دعوتش کردم بیاد باهم قورمه سبزی بخوریم. خوشش آمد و به سختی‌ چند بار تلفظش کرد. غذا خوردیم و خیلی‌ حرف زدیم. از رابطه، زندگی‌، ازدواج، بچه دار شدن. بعد رفت سفر و قرار بود امروز برگردد. خبری ازش ندارم. دلم برایش به قدری تنگ شده که می‌ترسم از خودم. چند بار گوشی را گرفتم دستم و خواستم حالی‌ بپرسم ولی‌ خودم را منصرف کردم. به خودم پناه می‌برم از رویاهای رنگی‌ بی‌ پایه...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...