۱۳۹۳ آبان ۷, چهارشنبه

هستم و باش برای امروز...

مرد رفت. روز یکشنبه. 
روز قبلش شکوه کرد که چرا در طول ۳ هفته اقامتش بارها شوخی‌ و جدی از او خواسته‌ام که نرود، بلیطش را عوض کند، بیشتر بماند و از این حرفها. گفت عکس‌العمل نشان نمیداده ولی‌ اذیت میشده و حالا احساس عذاب وجدان می‌کند. گفت تصویری که از من دارد اینست که به مدت ۱ هفته از دوری و دلتنگی‌ او اشک خواهم ریخت. 
تکرار کرد که آدم زندگی‌ مشترک دائمی نیست، مرا دوست دارد و از زمانش با من لذت میبرد ولی‌ خسته میشود از بار مسئولیت توجه دائم به من. این مسئولیت آزادیش در انجام سایر فعالیت‌هایش را هم تحت تاثیر قرار می‌‌دهد. گفت برای آینده باید دید چه میشود ولی‌ مدل ایده‌آل برایش اینست که در یک شهر زندگی‌ کنیم و هفته‌ا‌ی یا دو هفته یکبار همدیگر را ببینیم. 
راستش اصلا بهم برنخورد حرفهاش! من هم خسته شده بودم. من هم کم‌کم این رگهٔ‌ها را در خودم میبینم که شاید نتوانم یک عمر در کنار کسی‌، هرچند محبوب و خواستنی، زمان بگذرانم. دیدم که من هم بسیار به تنهایی‌ و زندگی‌ مستقل خودم عادت کرده ام. دیدن مرتب مرد، آغوش‌ و تن‌ گرم و صمیمی‌ ش کارم را راه میندازد تا بار بعدی. نزدیکی‌ عاطفی بسیاری داریم و بسیار بعید میدانم که بتوانم با کسی‌ اینقدر نزدیک شوم. لذا ماه‌های تنهایی‌ بی‌ او هرگز مرا به سوی کسی‌ دیگر نکشانده.
دیدم که با وجود این تغییرات بنیادین در افکار و احساساتم هنوز در ظاهر نق زده‌ام و از او خواسته‌ام که بماند پیشم به مدت نامحدود و این به او حس نا امنی‌ داده. باید مراقب رفتارم باشم. شاید بازی کردن نقش‌های رمانتیک عادتم شده. شاید فکر می‌کنم باید هر لحظه وابستگیم را نشان دهم تا جایگاهم را در این رابطه به او یادآوری کنم. باید هم او و هم خودم را رها کنم. به نظر میرسد که دیگر به کارکتر مرد ستایشگر و حمایتگر ابدی نیاز ندارم. حتا رویاهای مادارانه‌ام رنگ باخته اند.
۴ روز گذشته و هنوز که گریه نکردم..

۱۳۹۳ مهر ۲۸, دوشنبه

هنوز هم...ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم...

پایان هر دورهٔ زندگی‌ برای من با بحرانهایی مصادف بوده و البته هیجاناتی...بحران از جمع بندی و ارزیابی دورهٔ سپری شده ناشی‌ می شده و هیجان از اینکه هنوز خیلی‌ زمان دارم که این اشتباهات رو تکرار نکنم. ارزیابی من همیشه بسیار سختگیرانه بوده. خودم رو بسیار ملامت و تنبیه کردم همیشه و همیشه..
خیلی‌ خنده دار به نظر میرسه الان، ولی‌ همیشه ملامت و پشیمانی حول محور اعتماد به دیگران بوده. دورهٔ دبیرستان یاسمن رقیب تحصیلی‌ام بود. برای دوره‌ای بسیار هم صمیمی‌ شده بودیم. یکروز به دلیلی‌ که یادم نیست کینه‌ای ازش به دلم گرفتم. آمد و گریه کرد و کلی‌ منت کشید تا آشتی کردیم. یادم هست براش نامهٔ طولانی‌ سوزناکی نوشته بودم که چرا دیگر مانند قبل دوست نزدیک خودم نمیدانمش. در دوران دانشگاه کاملا از هم دور افتادیم. هیچ کینه‌ای ازش به دلم نداشتم دیگر..به شهر آفتابگردنها که می روم بدم نمی‌آید که ببینمش. الان ولی‌ ۴-۵ سالی‌ هست که هیچ ارتباطی‌ نتوانستم بگیرم. هیچ ایمیل و فیسبوک‌ای هم ازش ندارم. 
کل دوره لیسانس در دانشگاه، فکر می‌کردم که بسیار متفاوتم و درجمع دختران کلاس به نرمی وارد نمی شوم. واقعا اینطور بود تا حدودی. سالها گذشت و حدود نیمی از آن افراد بهم گفتن که من مهربونترین فرد جمع بوده‌ام. دوستم داشته‌اند و دارند. من ولی‌ از رفتار کلی‌ آنها پرونده‌ای ساخته بودم و بارها در بلاگ قبلی‌ پست‌های کنایه آمیز و شکوه آلود منتشر کردم. مسلما الان کینه‌ای در کار نیست. به برخی‌ از آن افراد خوشبین نیستم فقط، و چه اهمیّتی دارد اصلا، هرکس در گوشه‌ای از جهان، شاید هرگز هم را نبینیم دیگر.
در دوره ارشد چنان زخمی به پیکر اعتمادم وارد شد که حرفش را نزنیم. تجربه بزرگ بود و هولناک..زیررویم کرد. یاد گرفتم که حرف نزنم و هرکسی را دوست نپندارم.

مهاجرت که کردم فکر می‌کردم که بسیار پخته و باتجربه هستم، نه کسی‌ می تواند از در صمیمی‌ شدن بهم ضربه بزند، نه گول می خورم به راحتی‌. غافل از این بودم که هنوز بسیار ساده هستم و همچنین پرونده ساز. حرف نمی زنم و مدرک جمع می‌کنم تا یک روز همهٔ حرفهایم را با فریاد بزنم.
 این ضعف من در ارتباط با همخانه ای هایم آشکار شد. انسانهای بسیار سرد و بی‌ انصافی بودند. به علاوه تمام اختلافات فرهنگی. کاش هر مشکلی‌ با آنها داشتم لبخند نمی‌زدم که صلح و صفا برقرار کنم. کاش آرام هر روز حرفم را می‌زدم و از حقوقم دفاع می‌کردم. نکردم و آخرش با دلخوری جدا شدم. 
رسیدیم به سال آخر دکترا و ارتباطم با ۳ نفر از همکاران در یک حلقه صمیمی‌. ۴ نفراز ۴ ملیت مختلف. قضیه دلخوری از یک دروغ شروع شد. دروغی شنیدم و بهانه کردم و با تندی ازجمع خودم را کنار کشیدم. از طرف دیگران بارها بهم پیشنهاد شد که حرف بزنم. دلخوری‌ام را مطرح کنم. نکردم. چون فکر می‌کردم کسی‌ که با این وقاحت دروغ می‌گوید ارزش صحبت ندارد. فرد بسیار نزدیک به فرد دروغگو هم در آن آتش سوخت. آنقدر نزدیک بودند که نمیتونستم تفکیک‌شان کنم. با چهره‌ای که چند هفته خشک و بی‌ لبخند بود پسشان زدم. در هیچ محفلی با آنان شرکت نکردم. تمام شد. بعد مدتی آنها هم با من سرد شدند. 

دکترا تمام شده. کل تحصیلاتم هم. می‌خوام با خودم صادق باشم. بزرگترین ایرادم چه بوده در ۴ سال گذشته؟
کینه‌ای هستم هنوز! خیلی‌ کمتر از گذشته، ولی‌ هنوز کینه می ورزم بیشتر از بیشتر مردم مغرب زمین.
بی‌ ملاحظه حرف میزنم. ممکن است دلی را بشکنم و هرگز نفهمم چه کردم.
هنوز تعمیم میدهم و اظهارنظر‌های نژاد پرستانه می‌کنم. قضاوت می‌کنم مردم را. 
قلبم مهربان است اما سخت سخت...

۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

دکتر شدن چه مشکل...

روز ششم اکتبر از پروژه دکترایم دفاع کردم و با درجه "بسیار افتخار آمیز" به گرفتن مدرک دکترا نائل شدم. در این کشور نمره‌ای به دانشجو تعلق نمیگیرد و فقط این درجه بندی وجود دارد. 
از ۲-۳ هفته قبل دفاع بسیار حالم آشفته بود، شبها به سختی‌ می‌خوابیدم و با افکار منفی‌ به جنگ خودم میرفتم. افکاری از این قبیل که نتایج کارم ناچیز است و فلان...
آشفتگی‌‌ام عامل دیگری هم داشت و آن اینکه اصلا از حمایت همکارانم در محیط کار برخوردار نبودم. شکافی که چند ماه پیش میانمان افتاد در ماه‌های قبل دفاع به اوج خود رسید، کسی‌ با من حرف نمی‌زد و حالم را نمیپرسید و بار آن استرس تماماً بر دوش خودم بود. با اینکه خودم خواسته بودم و این من بودم که اول آغاز کردم این بی‌ اعتنایی را ولی‌ رها شدگی در آن روزها بسیار سخت بود.
نگفته نماند که سارا و جولی حواسشان به من بود. ۱ هفته قابل دفاع دعوتم کردند به برانچ و هدیه‌ای بهم دادند. نیا دوست انگلیسیم هم از پاریس آمد که کنارم باشد. دوستان ایرانیم هم بودند. مرد مهربانم هم بود. 
روز دفاع طبق آنچه که گفتند و خودم هم حس کردم سخنرانی ام بسیار کم اشکال بود. بارها تمرین کرده بودم و در آن روز کم اشتباه ظاهر شدم. زمان سوالات اما سخت گذشت، آنچنان که قرار است باشد! مرد هم که تیلیک تیلیک عکس میگرفت. 
بعد هم مهمانی و اسنک و نوشیدنی‌ و آخر هم شام با ژوری محترم در رستورانی زیبا. گرچه من بسیار خسته بودم و سردرد داشتم و لذت چندانی نبردم.
آن روز ۲ جفت گوشواره زیبا، ۱ ساعت ماساژ و یک کیف قشنگ هم هدیه گرفتم. 

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...