مرد رفت. روز یکشنبه.
روز قبلش شکوه کرد که چرا در طول ۳ هفته اقامتش بارها شوخی و جدی از او خواستهام که نرود، بلیطش را عوض کند، بیشتر بماند و از این حرفها. گفت عکسالعمل نشان نمیداده ولی اذیت میشده و حالا احساس عذاب وجدان میکند. گفت تصویری که از من دارد اینست که به مدت ۱ هفته از دوری و دلتنگی او اشک خواهم ریخت.
تکرار کرد که آدم زندگی مشترک دائمی نیست، مرا دوست دارد و از زمانش با من لذت میبرد ولی خسته میشود از بار مسئولیت توجه دائم به من. این مسئولیت آزادیش در انجام سایر فعالیتهایش را هم تحت تاثیر قرار میدهد. گفت برای آینده باید دید چه میشود ولی مدل ایدهآل برایش اینست که در یک شهر زندگی کنیم و هفتهای یا دو هفته یکبار همدیگر را ببینیم.
راستش اصلا بهم برنخورد حرفهاش! من هم خسته شده بودم. من هم کمکم این رگهٔها را در خودم میبینم که شاید نتوانم یک عمر در کنار کسی، هرچند محبوب و خواستنی، زمان بگذرانم. دیدم که من هم بسیار به تنهایی و زندگی مستقل خودم عادت کرده ام. دیدن مرتب مرد، آغوش و تن گرم و صمیمی ش کارم را راه میندازد تا بار بعدی. نزدیکی عاطفی بسیاری داریم و بسیار بعید میدانم که بتوانم با کسی اینقدر نزدیک شوم. لذا ماههای تنهایی بی او هرگز مرا به سوی کسی دیگر نکشانده.
دیدم که با وجود این تغییرات بنیادین در افکار و احساساتم هنوز در ظاهر نق زدهام و از او خواستهام که بماند پیشم به مدت نامحدود و این به او حس نا امنی داده. باید مراقب رفتارم باشم. شاید بازی کردن نقشهای رمانتیک عادتم شده. شاید فکر میکنم باید هر لحظه وابستگیم را نشان دهم تا جایگاهم را در این رابطه به او یادآوری کنم. باید هم او و هم خودم را رها کنم. به نظر میرسد که دیگر به کارکتر مرد ستایشگر و حمایتگر ابدی نیاز ندارم. حتا رویاهای مادارانهام رنگ باخته اند.
۴ روز گذشته و هنوز که گریه نکردم..