روز ششم اکتبر از پروژه دکترایم دفاع کردم و با درجه "بسیار افتخار آمیز" به گرفتن مدرک دکترا نائل شدم. در این کشور نمرهای به دانشجو تعلق نمیگیرد و فقط این درجه بندی وجود دارد.
از ۲-۳ هفته قبل دفاع بسیار حالم آشفته بود، شبها به سختی میخوابیدم و با افکار منفی به جنگ خودم میرفتم. افکاری از این قبیل که نتایج کارم ناچیز است و فلان...
آشفتگیام عامل دیگری هم داشت و آن اینکه اصلا از حمایت همکارانم در محیط کار برخوردار نبودم. شکافی که چند ماه پیش میانمان افتاد در ماههای قبل دفاع به اوج خود رسید، کسی با من حرف نمیزد و حالم را نمیپرسید و بار آن استرس تماماً بر دوش خودم بود. با اینکه خودم خواسته بودم و این من بودم که اول آغاز کردم این بی اعتنایی را ولی رها شدگی در آن روزها بسیار سخت بود.
نگفته نماند که سارا و جولی حواسشان به من بود. ۱ هفته قابل دفاع دعوتم کردند به برانچ و هدیهای بهم دادند. نیا دوست انگلیسیم هم از پاریس آمد که کنارم باشد. دوستان ایرانیم هم بودند. مرد مهربانم هم بود.
روز دفاع طبق آنچه که گفتند و خودم هم حس کردم سخنرانی ام بسیار کم اشکال بود. بارها تمرین کرده بودم و در آن روز کم اشتباه ظاهر شدم. زمان سوالات اما سخت گذشت، آنچنان که قرار است باشد! مرد هم که تیلیک تیلیک عکس میگرفت.
بعد هم مهمانی و اسنک و نوشیدنی و آخر هم شام با ژوری محترم در رستورانی زیبا. گرچه من بسیار خسته بودم و سردرد داشتم و لذت چندانی نبردم.
آن روز ۲ جفت گوشواره زیبا، ۱ ساعت ماساژ و یک کیف قشنگ هم هدیه گرفتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر