۱۳۹۳ مهر ۲۷, یکشنبه

دکتر شدن چه مشکل...

روز ششم اکتبر از پروژه دکترایم دفاع کردم و با درجه "بسیار افتخار آمیز" به گرفتن مدرک دکترا نائل شدم. در این کشور نمره‌ای به دانشجو تعلق نمیگیرد و فقط این درجه بندی وجود دارد. 
از ۲-۳ هفته قبل دفاع بسیار حالم آشفته بود، شبها به سختی‌ می‌خوابیدم و با افکار منفی‌ به جنگ خودم میرفتم. افکاری از این قبیل که نتایج کارم ناچیز است و فلان...
آشفتگی‌‌ام عامل دیگری هم داشت و آن اینکه اصلا از حمایت همکارانم در محیط کار برخوردار نبودم. شکافی که چند ماه پیش میانمان افتاد در ماه‌های قبل دفاع به اوج خود رسید، کسی‌ با من حرف نمی‌زد و حالم را نمیپرسید و بار آن استرس تماماً بر دوش خودم بود. با اینکه خودم خواسته بودم و این من بودم که اول آغاز کردم این بی‌ اعتنایی را ولی‌ رها شدگی در آن روزها بسیار سخت بود.
نگفته نماند که سارا و جولی حواسشان به من بود. ۱ هفته قابل دفاع دعوتم کردند به برانچ و هدیه‌ای بهم دادند. نیا دوست انگلیسیم هم از پاریس آمد که کنارم باشد. دوستان ایرانیم هم بودند. مرد مهربانم هم بود. 
روز دفاع طبق آنچه که گفتند و خودم هم حس کردم سخنرانی ام بسیار کم اشکال بود. بارها تمرین کرده بودم و در آن روز کم اشتباه ظاهر شدم. زمان سوالات اما سخت گذشت، آنچنان که قرار است باشد! مرد هم که تیلیک تیلیک عکس میگرفت. 
بعد هم مهمانی و اسنک و نوشیدنی‌ و آخر هم شام با ژوری محترم در رستورانی زیبا. گرچه من بسیار خسته بودم و سردرد داشتم و لذت چندانی نبردم.
آن روز ۲ جفت گوشواره زیبا، ۱ ساعت ماساژ و یک کیف قشنگ هم هدیه گرفتم. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...