۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

مستم ولی یادم نرفته...

آورده اند که شبی در جایی جوانی در حد محسوسی مست بود و اصرار داشت که نیستم. با توجه به تحصیلات عالیه ایشان و به پیشنهاد خودش قرار شد به چند مساله محاسباتی جواب دهد تا صحت و سقم ادعایش بررسی گردد. انتگرال جز به جز ساده ترین چیزی بود که حضار بر سرش توافق کردند و فرد مذکور به تته پته افتاد...ولی نهایتا هنوزاصرارمی ورزید که
 "مست نیستم... یادم رفته!"

گفتم شاید برعکسش هم درست باشد...


۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کوچه این روزهایم...

من هم مثل شما هیچگاه در رم باستان زندگی نکرده ام تنها چند ساعت خواب آلود را در فرودگاه رم کنونی سپری کرده ام ولی به شدت معتقدم که کوچه ای که فعلا در آن منزل دارم تکه ای از رم باستان است. ساختمانهای قدیمی بزرگ با گچبریهای باشکوه و درهای چوبی بلند و سنگین. در چوبی ساختمان ما بقدری سنگین است که با تمام هیکل برای بازکردنش وارد عمل می شوم. ذره ای تکنولوژی و سکوریتی هم به شکل پنلهای رمز ورود به جای قفل و کلید در این سیستم جاخوش کرده است.

دوست آنچنانی پیدا نکرده ام ولی دوری از تهران امنیت خاصی به من می دهد. خسته ام ولی...هیچ می دانی؟


۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

این زندگی من...

باید قبول کنم. همین اول کار...پذیرفتنش سخت باشد یا آسان..
ولی 1000 تا حیف هم کمست برای چیزی که باید فراموشش کنم...این را جز من و تو کسی نمی داند.البته که شاید تو هم ندانی...

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

بونژوق ماقسی...

نه بی انصافی نمی کنم. اینجا همه چیز خوبست.شهر فوق العاده زیباست. مردم گرمند و مودب. در گفتن بونژوق به هم مسابقه دارند.

۱۳۸۹ مهر ۱۳, سه‌شنبه

همین پاییز....

وقت خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید:

لباسهایی بخرید با جیبهای بزرگ به اندازه دو دست. شاید همین پاییز عاشق شدید...


افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...