۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

کوچه این روزهایم...

من هم مثل شما هیچگاه در رم باستان زندگی نکرده ام تنها چند ساعت خواب آلود را در فرودگاه رم کنونی سپری کرده ام ولی به شدت معتقدم که کوچه ای که فعلا در آن منزل دارم تکه ای از رم باستان است. ساختمانهای قدیمی بزرگ با گچبریهای باشکوه و درهای چوبی بلند و سنگین. در چوبی ساختمان ما بقدری سنگین است که با تمام هیکل برای بازکردنش وارد عمل می شوم. ذره ای تکنولوژی و سکوریتی هم به شکل پنلهای رمز ورود به جای قفل و کلید در این سیستم جاخوش کرده است.

دوست آنچنانی پیدا نکرده ام ولی دوری از تهران امنیت خاصی به من می دهد. خسته ام ولی...هیچ می دانی؟


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...