۱۳۹۴ آذر ۱۹, پنجشنبه

رها می‌کنم.

یک) بهش گفتم همکارم بچه‌دار شده، ۳۰ سالش هم هست. گفتم بیا قبول کنیم که ۳۰ سالگی بهترین سنّ برای آوردن بچه اول است. اول گفت نه لزوما ولی‌ بعد سکوت کرد. 

دو) من که دیگه خسته شده‌ام از چای خوردن. برای من بس است. 

سه ) رفتارش عجیب شده. کاری از دستم برنمیاد. نمی‌تونم تلاش کنم که دوستم داشته باشه. یادم نره که من شکارچی نیستم.

چهار)  چند روزی می‌شه که حس می‌کنم منو نمی‌بینه یا تعمدا ندیده م میگیره. مخصوصاً در مجالس رقص، گویی اصلا وجود ندارم. دیشب همان ۱-۲ باری که ناچار بود با من برقصد دوباره همان لحن آمرانه سرد را داشت. بهم برخورد. کمی‌ ماندم و زودتر از بقیه مجلس را ترک کردم. 

پنج) رها می‌کنم. کاری نمی‌توان کرد. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...