آلفا) قشنگترین خواب جهان را دیدم.
اول اسمت افتاد روی تلفنم. بعد آمدی اینجا...اولش دور بودی بعد آمدی با مهربانی روبرویم نشستی و دستانم را نوازش کردی. انگار نه انگار که بار اولمان بود که هم را میدیدیم. ولی انگار دو نفر بودی. یکی خودت بود، دیگری که بود؟ همان که با مهربانی به ترکی پرسید: اگر بیقراری بمانم؟...
از کجا ترکی بلد بودی؟ چرا نگفتم بمان؟
امروز انقدر استرس داشتم که چند بار میان روز چشمانم را بستم و به این خواب فکر کردم.
بتا) این هفته زیاد میخورم...آشپزی نمیکنم و غذاهای آماده میخورم. حتی پیاده روی نمیروم و سعی میکنم هر چه بیشتر کار کنم و درس بخوانم. تا زمانی که دیگر نتوانم و سردرد بگیرم. آن وقت می نشینم پای سریال و لحظه شماری میکنم که وقت خواب شود و بخوابم و خودم را وصل کنم به صبح فردا و صبح پس فردا....
تتا) گفت: خودت میدانی من مخالف کار زیاد هستم.
گاما) سطح استرسم زیاد است. از آن طرف هم حس میکنم خوب دارم شرایط را اداره میکنم. کلا هنوز شبها که میخوابم منتظرم که زود صبح شود. و صبحها که بیدار میشوم منتظرم که زودتر هوا روشن شود که بپرم از تخت بیرون، صبحانه هیجان انگیزم را بخورم و به روز حمله کنم. این اشتیاق بیشتر از اینکه اشتیاق باشد تمایل شدید به هر چه سریعتر از سر گذراندن این روزهاست. این روزهای عجیب...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر