۱۴۰۱ آذر ۱۴, دوشنبه

خدایا رحم کن...

 گفت که امشب باید کار کند و نمیتواند به دیدنم بیاید.

 انگار یخ زده ام. نمیدانم چه کنم. نگرانم. چرا به اندازه قبل برای دیدنم بیتاب نیست؟ میترسم از خودم...انگار این خانه را که دارم به شوق میچینم بدون او نمیخواهم. گوئی تمام حس امنیت و ارامشم و تمام گرمای این خانه در او خلاصه میشود...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...