۱۴۰۰ خرداد ۴, سه‌شنبه

سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد...

 ۴۸ ساعت است مردی را میشناسم که در یکی‌ از کشورهای همسایه زندگی‌ می‌کند. هم سن منست با موهای خاکستری. شعری طولانی نوشته است احتمالا برای زنی‌ که دوستش دارد و در آن از سالهای بارور پیش رو، از نوازش دستان گرم، خانه‌ای آرام که بامش بوسه و سایه است حرف زده است.

۴۸ ساعت است که میدانم چنین مردی وجود دارد. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...