آلفا) زمستان سخت و تاریک گذشته را به امید این بهار رهایی بخش تاب آوردم و حالا همین بهار بر سرم آوار شده.
دردی در قلبم می پیچد. صبحها که بیدار میشوم درد یادم میفتد قبل اینکه شروع شود. گوئی مرد مهربانی ترکم کرده است برای بار هزارم. یا هزار مرد مهربان ترکم کرده اند، همه در یک روز ولی یکی یکی.
۶ سال گذشته را مرور میکنم، بسیار دشوار گذشته است. اکثرا روزها سعی کردهام بایستم و به روی خودم نیاورم. به هیچ و پوچ امید ببندم تا بتوانم زندگی کنم. دیگر نمیتوانم. کاش میشد به خانه برگردم برای همیشه. کودک شوم. نمیشود حیف.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر