۱۴۰۰ خرداد ۱, شنبه

قرص‌های قهوه ای...

 آلفا) سلامی‌ دوباره به قرص‌های قهوه ای. بعد از ۲ سال...آخرین بار کی‌ اینقدر افسرده بوده ام؟ آخرین بار کی‌ همهٔ چراغ‌های جهان خاموش شد و خاموش ماند؟ یادم نمی آید. گویی هرگز اینقدر تنها نبوده ام. 

بتا) سزن اکسو میخواند: در قصه‌ای که تو ننوشته ای، فقط میتوانی‌ کمی‌ کشف کنی‌ نقشت را...

گاما) بیدار شده ای، قهوه ت را خورده ای، سیگارت را کشیده ای. به ناهار رسیده‌ای و به من فکر نکرده ای. یا شاید یادت افتاده و کمی‌ دلت سوخته یا خجالت کشیده ای. همین. این اخر هفته هم میگذرد این گونه. تو آنجا استراحت میکنی‌ و من اینجا فرسوده و تنها به سقف خیره میشوم و لحظات را میشمارم که امروز و فردا هم بگذرد.  

دوشنبه که شد تو سوار می شوی بر زندگیت، می تازی به کسانی‌ که به شدت به تو نیاز دارند. 

من همینجا می نشینم یا دراز میکشم و خودم را هل می دهم که سر ۱-۲ مصاحبه کاری حاضر شوم. وسطش حتما گریه هم خواهم کرد. کاش فقط کسی‌ بود این روز‌ها که دستم را میگرفت. دیگر توانی‌ در خودم نمی بینم. 

چرا دارم سعی‌ می‌کنم حدس بیهوده بزنم؟ مگر میتوانم؟ مگر همه عمر توانسته ام؟ مگر نوبت من شده است؟ 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...