یک. توی دلم چیزیست، مثل دلشوره ولی شیرینتر از آن. دلم آغوش سفت و بوسه اطمینان بخش میخواهد. به تقویم که نگاه میکنم کلافه میشم. فرقی ندارد چندم ماه باشد و من در کجای منحنی هورمونها. مرد تقریبا ۲۸۲۸ کیلومتر از من دور است و بلیطی به این سمت فعلا در کار نیست. اینجا البته پاریس است و یافتن آغوش نباید چندان دشوار باشد، گرچه نه برای منی که یافتن اولین و تنها آغوش برایم ۲۸ سال طول کشید.
دو. بهمانی بعد از نشان دادن علاقه اولیه عقب کشید و ارتباطی ایجاد نکرد. نیم قدمی که من برداشتم هم بی پاسخ ماند. داشتم به مریم میگفتم که نمیدانم چرا ولی این آدم در چهره ش چیزی دارد که من عمیقا میشناسم. شاید مهربانی حمایتگر، قدرت و بی اعتنایی، نمیدانم!
سه. فلانی هم به وضوح ارتباط را کم کرده، تقریبا بعد از اینکه بهش پیشنهاد کردم که فیلم شبهای روشن رو ببینه. باهوشتر از اینه که نفهمه: "من میدونم تو آدم بهتری هستی ولی من دلم پیش اونه" امروز خواستم بهش اساماس بفرستم که منصرف شدم. بگذار راحت فراموشم کند.
چهار. نشستم اینجا در این کتابخانه زیبا که مثلا کار کنم و مقاله بخوانم. هی به خودم میگویم که باید رئیست رو به شدت تحت تاثیر قرار بدی. کار کن، تمرکز کن! کاش میشد برگردم به دیسپلینی که در ۱۸ سالگی داشتم! کاش!
پنج. از زندگی سرشارم ولی، میدانی؟ دیروز که دندانپزشکم داشت هزینه مرتب کردن دندانها رو درمی آورد من داشتم به لبخند زیبای عروس شیرین و شادی فکر میکردم که در زندگیش از هیچ چیز جز خودش نترسیده بود.
شش. برگشتهام به رویا، به خیالبافی، عجیب نیست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر