۱۳۹۳ دی ۲۰, شنبه

تنهایی دوباره...

۱۰ روزه که اومدم پاریس. با ۶ چمدان و اندی اسباب و وسیله..
این ۱۰ روز فقط و فقط صرف این شد که بسته‌ها را باز کنم و در این جای نقلی جاگیرشان کنم و بعضی‌ را که استفاده نخواهم کرد بچپانم زیر تخت.
 اول که رسیدم و وارد خانه‌ام شدم کوچکی خانه و آشپزخانه به شدت زد توی ذوقم. رسما شبیه یک سوییت هتل بود، همانقدر خشک و رسمی‌..در این ۱۰ روز دکوراسیون را تغییر دادم، پرده‌ها را دراوردم و پرده‌های خودم رو آویختم، فرش کوچکم رو پهن کردم، و روتختی را به تن‌ پتوی بی‌ قواره زدم. کفش‌ها و لباس‌ها او در قفسه‌های کمد چیدم و آویختم، رومیزی رو میز غذا خوری انداختم و بوفه کوچک را پر از کتاب و اشیاِ تزینی کردم که اکثرا یادگاری دوستان مختلف هستن..برای حمام قفسه و جا صابونی و جا مسواکی خریدم به همراه یک پا دری طرح چوب! 

بعد از همهٔ این تغییرات تدریجی‌، اولین باری که از بیرون برگشتم و وارد خانه شدم فضا به دلم نشست. مهر این خانه هم داره به دلم میشینه انگار..
خونه م در طبقهٔ پنجم یه ساختمون زیبای نسبتا قدیمی‌ و در وسط یه پارک زیبا قرار گرفته. علاوه بر کوچکی خانه احساس غربتی که با ورودم به اینجا و ساکن پاریس شدن بهم دست داد خودم رو غافلگیر کرد. فکر می‌کردم که بعد از بارها جابجایی‌ اینبار دیگر واقعا مشکلی‌ نخواهد بود برای تطبیق! با توجه به اینکه بیش از ۴ سال است که در این کشور زندگی‌ می‌کنم. ولی‌ بود..هست...
دلم می‌خواد به گذشته استناد کنم، به ۱۹ سالگی که بعد از خداحافظی سخت با پدر وارد خوابگاه بسطامی شدم و در تهران حتی یک دوست نداشتم. به ۴ سال پیش که وارد فرانسه شدم و باز هم کسی‌ را نمی‌‌شناختم.

همیشه از جایی‌ شروع میشه، آدم دوست پیدا میکنه..

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...