۱۳۹۳ مرداد ۲۲, چهارشنبه

تفاوت فرهنگی‌ یا "که از تن ها بالا خیزد"

چرا یهو دلم اینقد گرفت؟
 مساله جدید نیست، ازهمکارام خوشم نمیاد به دلایل مشخص. واسه همین مدتیه که خودخواسته ارتباطمو کم کردم. ولی‌ الان احساس بدی دارم، احساسی‌ مثل عدم پذیرش اجتماعی..حس محبوب نبودن.
۴ سال پیش که وارد این کشور و این شهر شدم تا ۵ ماه هیچ ایرانی‌ دور و برم نبود و همه معاشرینم خارجی‌ بودند. صد در صد تلاش کردم که خودم رو تطبیق بدم و کول باشم. افرادی که من در یک محیط آکادمیک باهاشون همکار بودم بطور مشخص رفتار مبتذلی داشتند. من با اینکه نه مذهبی‌ بودم و نه دختر چشم و گوش بسته‌ای ولی‌ بسیار زیاد از مباحث جنسی‌ و شوخیهای سخیفشان آزرده بودم. موقع ناهار بحث معمولا حول سایز مردانگی همکاران غایب و شرح رشادتهای مردانه‌شان بود. گاهی لب برمیچیدم، گاهی لبخند میزدم و احتمالا از بیرون بسیار عادی به نظر می‌رسیدم. 
تصورم این بود که این است تفاوت فرهنگی‌، ولی‌ بعدها متوجه شدم که این گروه خاص نماینده آماری واقعی‌ از جامعه اروپا نیستند. تفاوت فرهنگی‌ به جای خود ولی‌ در هر جامعه‌ای هم انسان مؤدب و با شخصیت وجود دارد و هم انسانهای چیپ و مبتذل و این بدشانسی‌ من بود که در اولین ماهها با افرادی از گروه دوم دمخور بودم. 
بعدها دوستان زیادی پیدا کردم از ملیتهای مختلف، دوستان خوب و با شخصیت و قابل اعتماد. ولی‌ خوب در محل کار و گاهی حتی بیرون با این افراد ارتباط داشتم. ۹-۱۰ ماه پیش اتفاق خاصی‌ را بهانه کردم و روابط داوطلبانه با این افراد رو به حداقل رساندم. با خودم حساب کردم که درست است که با این افراد ظاهرا خوش می‌گذرد، افراد غایب را مسخره می‌کنیم و میخندیم ولی‌ من چی‌ یاد میگیرم؟ جز اینکه بارها شاهد بودم این افراد به سادگی‌ دروغ می‌گویند و حق افراد رو ضایع میکنند...
مسلما من خودم عاری از رذایل اخلاقی نیستم در گروه دوستان خیلی‌ پیش می‌‌آید که غیبت کنم.  ولی‌ اینکه این مساله تبدیل به عادت بشود آنهم در محیط کار اصلا چیزی نیست که من بخواهم. 
الان مشکل اینجاست که در محیط کار احساس تنهایی‌ می‌کنم، گرچه خودم انتخاب کردم که اینگونه باشد. خودم چند بار دعوتشان به چای و ناهار را ردّ کردم ولی‌ حالا وقتی‌ گروه خنده کنان از کنار میزم می‌گذرند و مرا صدا نمیکنند احساس خوبی‌ ندارم. دلم می‌خواست محبوب تر از این بودم که حتی این افراد اصرار داشته باشد به با من بودن. محبوب بودن نزد کسانی‌ که محبوب من نیستند! 

۲ نظر:

unsterblich گفت...

سلام میم عزیز. برایم کامنت گذاشته بودی و گفته بودی در مارسی زندگی میکنی. من بسیار عاشق مارسی شدم وقتی بهش سفر کردم. متاسفانه در حال حاضر به آلمان هجرت کردم و خوشحال هم میشم میزبانت باشم در دورتموند. مرسی از کامنتت و وبلاگ دوست داشتنی ت

Mahdieh گفت...

cheghad khoob tosif kardi mohite karet ro, engar unja boodam manam ham. albate in kheili pish nemiyad ke adam mahboobe hameye aadamha az har gorooh o dastee bashe. va in be nazare man kheili khoobe, neshoon dahandeye roshde rashsiyati o ejtemaeeye adame, va inke neshooneye sheklgiriye hoviyate ensaniye adamhast. kheili khosham amad az neveshtehaye garm o samimit. bazam miam mikhoonam.

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...