۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

ماه آخر...

فکرهایم زیاد است این روزها...گرچه به دقت راه اندیشیدن به گذشته و آینده را بسته ام. 2 سال پیش کجا بودم و چه شد و 2 سال بعد کجا هستم و چه خواهد شد...نداریم از این حرفها...
خانه پدری بهشت است. آرامشی وصف ناپذیر دارم اینجا. واقعا نگران چیزی نیستم. نه ویزا و نه هزار دغدغه لعنتی دیگر. اصلا یکجور رخوت و بی خیالی عمیقی دارم. اما فکر هست در ذهنم هر ثانیه...یکجور عجیبی هم هست.

احوالاتم شبیه کسی است که مرده باشد. اینگونه آرامم. یعنی تو گویی که زندگی ای بوده و تمام شده و حالا از این به بعدش قرار نیست در جایی ثبت شود، قرار نیست اندازه گرفته شود. هر چه شد شد.  در آسمانها سیر می کنم شاید. پرواز هم شاید.
قصه چمدان هم لوث شد یک جورهایی. در پاسخ سوالهای بی شمار می گویم که تا اول سپتامبر خواهم رفت. کجا؟ یک جایی بلاخره. آنقدر خیال پدر و مادر را از هر جهت راحت کرده ام که کلا فرقی برایشان نمی کند کجا بروم. می دانند که هرگز مشکلی برایم پیش نخواهد آمد. قصه تنهایی و دلتنگی را هم آنقدر از زوایای مختلف برایشان شکافته ام و انقدر خودم را قوی و بی تفاوت نشان داده ام که گویا اصلا آنجا تنهایی و غربتی در انتظارم نیست. چنان دختری هستم من...

گاهی کتابی به دست می گیرم از کتابخانه قدیمی ام. چه همه کتاب شعر...خنده ام می گیرد. ورقی می زنم. زود می بندم. زیاد خود را با شعر تنها نمی گذارم. بگذارم هم اتفاقی نمی افتد. هنوز شعر را می فهمم ولی دیگر تکانم نمی دهد. دوستش ندارم.

تهران که برگردم باید کم کم خانه را خالی کنم و چمدانم را پر. چیززیادی نخواهم برد. کتاب که هیچ. چند دست لباس و عطر و اکسسوری که دوستشان دارم...دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد.

 یک طرف ماجرا هم قصه خداحافظی هاست. کسی نمانده البته...دوستانم کمند. پدر و مادرم حدس می زنم خوددار خواهند بود ولی وداع از پدربزرگ و مادربزرگ می دانم که درد زیادی خواهد داشت.

آدرس اینجا هم باید عوض شود چون به برلین کوچ نخواهم کرد دیگر...


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...