آلفا) امروز روز اول مهره. ۶ ماه پیش روز اول بهار کنار ۷سین ایستادم و دعا کردم (بله من دعا کردم). اول تصمیم گرفتم دعا کنم و بعد به موضوع دعا فکر کردم. قرنطینه شروع شده بود ولی به اندازه امروز احساس تنهایی نمیکردم. وحشت بود ولی ته دلم. چیزی به ذهنم نرسید، حتا برای سالم ماندن دعا نکردم. ولی ناگهان دلم خواست بتوانم رویا ببافم. من دعا کردم...
بتا) حالا میفهمم که آن دعا هم دعا برای سلامتی بود. چند سال بود که مطلقا رویا نبافته بودم؟ رویاها در سرم جوانه زدند و من ۲ ماه در قرنطینه زنده ماندم. صدها بار انگشتانم را از پشت گردنش عمودی بالا بردم و موهای زبر مشکیش را نوازش کردم. پیراهن سفید پوشیدم و در خانه خودمان جلوی پدر مادرم رقصیدم. شاپسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس... حامله شدم و دست بر شکمم کشیدم.
تتا) روز اول مهر ۲۰۲۰ من دامن مشکی گلی گلی راحت دسیگوال پوشیده بودم با بلوز خاکستری یقه هفت. قصه در پایان روز تمام شد. رئیس آمد بالای سرم و پایان قصه را اعلام کرد، بی آنکه بداند قصهای در کار بوده. بی آنکه من بدانم واقعا سیبی در کار بوده.
گاما) حسین وقتی با کسی اشنا میشد میگفت یک سیب را که بندازی هوا ۱۰۰۰ چرخ میخورد. حداقل ۱۲ سال از آن زمان گذشته ولی حرفش یادم نرفته. این سیب را خودم افریدم که چرخهایش را تماشا کنم. کیف کردم از توانایی خودم در خلق سیب. ۱-۲ ماهی بود دیگر نمیتونستم سیب را ببینم. داشتم پایان قصه را خلق میکردم به آرامی، جوری که نه کسی برود و نه دلی بشکند. یا کسی برود و قصه تازهای شروع شود. بلد نبودم تمامش کنم. ولی عجب شوخی تلخی رویاهایم با من کردند. قصه در سیب تمام شد. گویا مقصد آنجا بوده. او میرود دنبال سیب. من میمانم. واقعا خنده دار است....اگر کسی بخواند و بفهمد....
زتا) دل گمراه من چه خواهد کرد، با خزانی که میرسد از راه؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر