آلفا) با ونوس حرف زدم دو ساعت بعد از دو سال. . کلی شوخی کرد راجع به مردان کرد. که مرد باید کرد باشد. من اصلاً و ابدا چیزی نگفتم.
کاش میتوانستم بگویم: "ملهلر اقزینا گویوپلار" (فرشتهها این جمله را در دهانش گذشته اند). چه قشنگ است در ضمن این حرف که ما ترکها میگوییم... کاش فرشتهها این را در دهان ونوس گذاشته باشند، کاش آن خواب که مادرم دیده هم کار فرشتهها بوده باشد...فرشتههایی که از آینده مرخصی گرفته اند تا کمی دلگرمی به زندگی من بپاشند. قصه میگویم باز...میدانم.
آخرش برایم فال حافظ گرفت. " محمود بود عاقبت کار در این کار".
بتا) با مرد ترک حرف زدم بعد از دو سال و اندی. آخرین بار تصادفی در فرودگاه تهران دیده بودمش. چقدر خوشحال بود. عشق بزرگی یافته بود ظاهراً از دیار چین و ماچین...میگفت میدانی؟ در زندگی من همش نمیشد. همیشه نمیشد...حالا شده است. شاد و دلگرم و مفتخر داشت به دیدار خانواده میرفت.
اینبار اما شکسته بود. چیزی نگفت. نه من پرسیدم نه او چیزی گفت. شنیده بودم خبر ازدواج و طلاق ش را...از در و دیوار حرف زدیم. گفتم کتاب بخوان، ورزش کن. برو سنترال پارک قدم بزن. گفت کوید که تمام شود میخواهم حسابی مسافرت کنم....
تتا) این کرم جدید که گرفتهام اسمش هست: درخشش اکسیژن...صورت م را خوشحال میکند حتا شبیه درخشش بعد از یک هم آغوشایِ واقعی.
گما) چرا از قصه بریده ام؟ چرا نگاهم را از سیب میدزدم؟ میدزدم یا نیست دیگر؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر