آلفا) هر روز صبح که سلام میکنم و به سمت میزم میآیم با لبخند، با خودم فکر میکنم آیا اینها از پشت چهره آرامم میبینند که چه روزهای سختی را دارم میگذرنم؟ که تا چه حد احساس تنهایی میکنم، چقدر قلبم و زنانگیم و همه آن حوالی دردناک است؟ نمیدانند که. اینها شبها به خانه میروند، به آغوش کسی، به دور میز گرمی، به تختخواب امنی، بی کابوس، بی هراس از دست دادن و هرگز به دست نیاوردن.
بتا) آغوش غریبه، آن هم اگر بشود. هی به خودم میگویم احساس بدی نداشته باش. چارهای نیست. هرجور شده باید فریاد جانخراش هورمونها را ساکت کنی. آخر خط.
دلتا) درد در جانم میپیچد، هر روز، هر شب. او را از دور میبینم. از جلو پنجره ردّ میشود. گاهی دست یا سری تکان میدهد. همین. من ویران شدهام برای بار هزارم، به گونهای دیگر...او نمیبیند. راستی در سر و قلبش چه میگذرد؟
تتا) بسته قرص زرد برگشته به کنار تختم. تا ۲ هفته دیگر بهتر میشوم. اشکهایم خشک میشوند. میدانم.
گاما) در این میانه مریم هست. با لباس عروس بی نظیرش. با عکسی از آن ور دنیا که دلم را گرم میکند. خدا را نمیدانم ولی مریم همه روزهایم را دیده است.
زتا) قرار نبود این همه طول بکشد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر