آلفا) فردا دوشنبه است. دوشنبه ماه اکتبر. ۷ سال بعد از مهاجرت. لوکیشن داخلی، تنها، در معیّت بغض سنگین البته. ویکند را با بغض گذرانده ام. در تختم فرو رفتهام و هقهق گریسته ام. با اینهمه سعی عجیبی بر معاشرت هم داشته ام. جمعه شب با آزاده و مادرش به رستورانی زیبا در مون مارتر رفته ام. ناهار شنبه را با ف، مرد ایرانی، خوردهام و از همه چیز حرف زده ایم. شب شنبه به کنسرت جاز رفته ام. در شلوغی بعد کنسرت وارد شدهام و لیوان نوشیدنی به دست به گروههای دوستی مردم خیره شده ام.
صبح ۱شنبه در کافه نشستهام و کتاب خوانده ام. بعد ازظهر به مراسم آبجو سازی در باغچه نزدیک خانه رفتهام و بین آدمها دنبال دوست گشته ام. حتی آبجو هم خریدهام با اینکه دوست ندارم و سر درد دارم. بعد از دقایقی از آنجا هم بیرون زده ام. در ۵ دقیقه راه برگشت به خانه به سینما رفتن هم فکر کردهام و چون ساعت مناسب پیدا نکردهام به خانه برگشته ام. داخل ساختمان که شدهام به خودم پیشنهاد دادهام که بروم بالا کتابم را بردارم و بیایم توی لابی بنشینم به خواندن. بعد از ظهر ۱ شنبه است شاید کسی بیاید، شاید دوست پیدا کنم. بعد اینجا مچ خودم را گرفتهام که عجب تنها ماندهای دختر! طبیعتاً به خانه آمدهام و هق هق سر داده ام.
بتا) مرد ایتالیایی؟ رهایم کرده است و دلم از غصّه پر است. هیچ نفهمیدم چه شد...این بار هم نفهمیدم. همان که میگفت چه زوج خوبی هستیم. همان که میگفت با قدمهای کوچک جلو میرویم. همان که میگفت به مادرم از تو خیلی گفته ام. حالا دیر است برای پاسخ ندادن به پیامهایی که دیگر نخواهد زد. این بار چه کردم؟
تتا) وسواس است یا بیماری؟ نمیدانم. عادتم شده است که هر زوجی ببینم زن قضیه را با خودم مقایسه کنم. لاغرتر است یا بلندتر؟ صورت مهربانی دارد آیا؟ چه میدهد به مردان که من ندارم؟
گاما) میدانی؟ رویا بافتن غیر ممکن شده است برایم. حتا با مردان بی صورت. نمیتوانم. دیشب خودم را تحت فشار گذشتم که شیرینترین رویایی که میخواهم چیست؟ خود رویا نه تحققش. به چیزی جز بازگشت مرد نرسیدم. دستش درد نکند که خوب متوجهم کرد که در دنیا از این غیر ممکن تر خودش است.
زتا) عجیب است. الان فکر میکنم بعد از آنکه مرد آنگونه ترکم کرد اصلا عزاداری نکردم. هنوز مانده توی دلم.
کاش فقط تقصیر هورمونها باشد این حالم. کاش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر