۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

Vézénobres

تمام آن دوروزی که در آن خانه عجیب وباشکوه در دهکده ای نارنجی وسرد و مه آلود گذشت,
تمام مدتی که من نشسته بودم پای میز آشپزخانه به گودرخوانی و داشتم انواع ترکیبات هزا جور نان با دوهزار جور پنیر را تست می کردم و 7نفر داشتند با هم حرف میزدند و من فقط تشخیص می دادم که کی از فرانسه به ایتالیایی یا اسپانیولی سوئیچ می کنند،
تمام دقایق دیشب که در جاده لیون گم شده بودیم وتابلوی مارسی را پیدا نمی کردیم،
...
هیچ نترسیدم...می دانستم اینجا هم گوشه ای از همان دنیاست و اینها دوستان جدید من هستند...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...