۱۴۰۰ اسفند ۲۲, یکشنبه

کسی‌ که چراغش را با خود حمل می‌کند هرگز تاریک نمیشود...

 آلفا) به خانوم میم گفتم میخواهم رابطه‌ام را با کار عوض کنم. گفت با تمام وجود کار کن. دل بده به کار. اصلا به همه کارهایت دل بده. 

گفت هنوز لباسی که مادرت در کودکی تنت کرده را به تن داری. او گفته اعتماد به نفس نداری. او گفته ریاضی‌ ت خوب نیست. تو همیشه توانسته ای. همیشه خوب بوده ای. شک نکن. خودت خودت را قبول داشته باش. 

بتا) رفتیم تولد ۴۰ سالگی مرد قدبلند ریشو. هم آن شب و هم امروز در رستوران خوب فهمیدم چرا نشد. چرا با هم پیش نرفتیم. آدم من نیست. انرژی ش را دوست ندارم. تلخی‌ و سنگینی‌ ش دفعم می‌کند. خودش هم گفت حالش خوب نیست. قرص میخورد. زندگیش را دوست ندارد. 

تتا) پدر و مادرم به خانه جدید نقل مکان کرده ا‌ند. خانه مان بعد از ۲۸ سال قرار است که بازسازی شود. چه قشنگ و پر نور بود خانه جدید. 

گاما) و چه خانه‌های قشنگی‌ در شهر جدید...اتاق خواب بزرگ و پر نور. بالکن رو به منظره دلپذیر. حمام بزرگ و دلباز. شکل بخشی از رویا هایم...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...