آلفا) رفتم ایران و برگشتم، خیلی کوتاه. با کوله باری سنگین از اضطراب. سعی کردم خودم را غرق کنم در آرامشِ خانه و غذاهای گرم و گرمای وجود پدر مادر. سبکتر برگشتم.
بتا) امروز روز اول کاری بود. از ۷:۳۰ بیدار شدم و از ۸:۳۰ شروع کردم با جلسه. خوب بود روز اول ولی خستهام الان. مخصوصاً که سرما هم خوردهام که ممکنست کوید هم باشد حتا. میخواهم بخور آب داغ درست کنم.
کاش با اعتماد به نفس بروم جلو. نترسم از کسی یا چیزی. کاش نیفتم.
تتا) بلاخره همهٔ دفتر خاطراتها را با خودم اوردم از خانه. تا رسیدم شروع کردم به خواندن. حقیقتا باورم نمیشد آن حجم از تاریکی و سیاهی...باورم نمیشد که در نوجوانی آرزوی مرگ کرده ام. باورم نمیشد که میدانستهام اضطراب یعنی چه. اصلا چرا این واژه را در ۱۶ سالگی استفاده کرده ام، در حالی که ۳۵ سالگی من معنای واقعی این کلمه بود.
دیروز با گریه برای خانم میم تعریف کردم هر آنچه خوانده بودم از نوشتههای ۲۵ سال پیشم. گفت دیده نشده ه ای، فهمیده نشده ای، دوست داشته نشده ای. و در بزرگسالی هم به کسانی عشق ورزیدهای که درگیر رابطه با تو نمیشوند...
اه مادر، کاش میدانستی چندین ساعت و چند هزار یورو صرف کردهام تا کسی نهایتا این را به من بگوید...چقدر دیگر؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر