آلفا) بنویسم از آن روز که پست پیراهن آبی با خالهای سفید را آورد. که خیلی هم قشنگ است. و همان روز آنیتا زنگ زد که پیشنهاد کاری ما اینست...که بالاخره فهمیدم در کدام شهر ۴۰ ساله خواهم شد و پیراهنم چه رنگی خواهد بود.
بتا) اضطراب دارم. مهاجرت شوخی نیست. میترسم. از آدمها، از زندگی، از آینده. شجاعت نیاز دارم هنوز...
خانهام چه شکلی خواهد بود؟ اتاق خوابم پر نور...بازوهای کسی به دورم خواهد پیچید؟ یا رویایی لااقل...
تتا) داشتم از مراسم ازدواج مریم برمیگشتم و دلم به اندازه آسمان گرفته بود. انگار تیر خورده بودم در وسط سینهام.
گما) خانم دکتر خیلی خوش اخلاق نیست. شاید حدود ۵۰ ساله با موهای خاکستری. با من ولی مهربان بود هم بار قبل و هم این بار. گفتم پروسه برایم از لحاظ روانی و عاطفی سخت بود، گفت میفهمم. گفت اصلا شاید به همان ۵ تا هم نیاز پیدا نکنی! نیمه لبخندی هم زد! امیدی در چهره ش بود برای منی که در ۷ سال اخیر سالی یک بار زنانگیم را به دستش سپرده ام. برای منی که پر از ترسام و به هر در و دیواری که میزنم مامنی نمیابم. برای منی که دیگر نمیدانم به چه میگویند صبر...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر