۱۳۹۴ تیر ۲۲, دوشنبه

ورودی شماره دو....

خب یادم باشد که من هم روی پل عشاق در پاریس بوسیده شدم و نوازش شدم و بهم ابراز علاقه شد. اینکه قبل و بعدش چه شد اهمیتی ندارد. 
تماس‌هایش را با احتیاط شروع کرد، ولی‌ بعد خیلی‌ سریع پیشروی کرد. من لذت خاصی‌ نمیبردم ولی‌ اعتراضی هم نداشتم. قبل اینکه از خانه بیرون بروم تصمیم گرفته بودم که با او برخواهم گشت. یه کرپ در کقتیه لتن، بعد قدم زدن تا پل عشاق، بعد رسیدن به لوور و شانزلیزه. من پیشنهاد نوشیدنی دادم، شرابی خوردیم و با ماشین او عازم خانه من شدیم. 
به خانه که رسیدیم در حرکاتش کوچکترین لطافتی نبود. اعتراضی نداشتم، خودم خواسته بودم. نه تعریف و تحسینی، نه حتی حرفی‌، فقط عمل خشن و گاهی ناجوانمردانه که مرا ترساند. محور خودش بود، من هم در میانه بهره‌ای می‌بردم. اگر بخواهم با هماغوشی با مرد مقایسه کنم، مسلما نمی‌توان هر دو را همزمان هم آغوشی نامید. ولی‌ با این وجود در آن لحظات فکر می‌کردم همهٔ مردها مثل همند، اینست ظرفیت وجودی یک مرد. 
وقتی‌ که از ته دلم ناله می‌کردم به این میاندیشیدم که واقعیت همینست، عشق و محبت و لطافتی اگر باشد ماندنی نیست، ولی‌ این نیرویی که دارد اعماقم را ویران می‌کند حقیقتاً وجود دارد. او دو بار به اوج رسید و من نرسیدم ولی‌ جانم آرام گرفت. 
بی‌ هیچ حرفی‌ و لبخندی، بوسهٔ سردی ٔبر لبانم گذشت و رفت. اعتراضی نداشتم. دلم برایش تنگ نخواهد شد. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...