۱۳۹۴ شهریور ۱۶, دوشنبه

باز هم صبور باش‌ای سی‌وسه ساله...صبور.

وقتی‌ با مرد بودم اعتماد بنفس عجیبی‌ داشتم. دیگر نه با دیدن عکس‌های عروسی‌‌های رنگارنگ در فیسبوک ککم میگزید و نه صحنه‌های بوسه‌ و آغوش در کوچه‌ و خیابان خمّ به ابرویم می‌آ‌ورد. امشب ولی‌ به جنون نزدیکم. دلتنگی‌ دست بر گلویم گذشته و اندوه آرام و بی‌صدا دارد در گلویم خرد میشود. چند تا عکس عروسی‌ پشت سر هم دیده باشم خوب است؟ چندتا نامه عاشقانه به چشمم خورده باشد؟ 
توان نوشتن ندارم. تنهایی‌ بدست. دل‌م صمیمیت می‌خواهد و نزدیکی‌. از نوع او. حتا به کارت پستالی که از استانبول فرستادم هم واکنشی نشان نداد. 
آزمودم دلم خود را به هزاران شیوه، هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد... 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...