وقتی با مرد بودم اعتماد بنفس عجیبی داشتم. دیگر نه با دیدن عکسهای عروسیهای رنگارنگ در فیسبوک ککم میگزید و نه صحنههای بوسه و آغوش در کوچه و خیابان خمّ به ابرویم میآورد. امشب ولی به جنون نزدیکم. دلتنگی دست بر گلویم گذشته و اندوه آرام و بیصدا دارد در گلویم خرد میشود. چند تا عکس عروسی پشت سر هم دیده باشم خوب است؟ چندتا نامه عاشقانه به چشمم خورده باشد؟
توان نوشتن ندارم. تنهایی بدست. دلم صمیمیت میخواهد و نزدیکی. از نوع او. حتا به کارت پستالی که از استانبول فرستادم هم واکنشی نشان نداد.
آزمودم دلم خود را به هزاران شیوه، هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر