۱۳۹۵ آبان ۳۰, یکشنبه

نجات دهنده در گور..

۱) اول هر فصل چه امیدی در ذهن آدم زنده میشود. چه گول میخورم هر بار. فصلها و سالها می‌گذرند و می‌گذرند. آخرین باری که فکر می‌کردم " یک روز خوب خواهد آمد" یادم نمی‌آید کی‌ بود. یکروز خوب اگر بیاید هم نخواهد ماند. من نمی‌دانم چرا.
۲) در خواب مهربانیم را تکه تکه می‌بخشم تا کمی‌ از بار روی شانه‌هایم سبک شود. صبح با تکراری‌ترین امید جهان از بستر برمیخیزم، به مصاف زندگی‌ میروم و با لبخند به همه بنژوق میگویم. 
۳) حتی تصور اینکه یک روز کسی‌ قدر مرا بداند فرسنگها از ذهنم دور است. خیلی‌ زمان گذشته. خیلی‌...هر روز صبح و شب بار را روی شانه‌هایم جابجا می‌کنم، به آدم‌هایی فکر نمی‌کنم که دنیایشان سبک و شیرین است فقط چون کشف و فهمیده و ستایش شده اند. من نشده ام. من با همه مهربانی‌ام "بار" خطاب شده بودم روی شانه هایش. 
۴) گاهی هم میشود فکر کنم به مردانی که عاشقم بودند و هیچ سلولی از تن‌ و روح من را تکان ندادند. و شاید آن مراقبت و آرامش و خوشبختی که من هرگز نیافتم در آغوش آنها بود.  

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...