۱۳۹۵ آبان ۱۶, یکشنبه

باردار...

آلفا) با پالتوی زرد خوشگل گرانقیمتم به جنگ سرمای پاییز میروم. دستم را از توی جیب می‌برم سمت شکمم و اطمینان حاصل می‌کنم که به اندازه کافی‌ جا دارد که زمان حاملگی هم بتوانم بپوشمش. اصلا برای همین خریدمش. برای آن تصویری که در ذهنم بود. ولی‌ خوب قبلش هم میپوشم. 
بتا) مرد را دیگر به رویاهایم راه نمیدهم. به گمانم نشانه خوبیست. بی‌ رویا و بی‌ تصویر مانده‌ام که مانده باشم. گاهی چیزی شبیه کابوس می‌بینم که در اغوشش هستم، حتا در همان لحظه‌ها هم از او می‌پرسم من اینجا چه غلطی می‌کنم؟  
تتا) گاهی ولی‌ دل‌م می‌خواهد انقدر پیر شده باشیم که رفتن به سمتش شبیه قصه‌ها باشد و فیلم‌ها. مثلا همان هشتاد سالگی که همیشه شوخیش را میکردیم. بروم و بگویم دیدی الکی‌ عمرمونو به باد دادی؟ دختر ترسیدهٔ درونم دلش آن آغوش هشتاد سالگی را می‌خواهد. 
گاما) دلم می‌خواهد تنها نباشم در مواجهه با یک میلیون دغدغه...شانه‌هایم خسته است...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...