آلفا) بین خواب و بیداری دیدم دستانم بر گلوی خودم نشسته. بعد یک دستم آن یکی دستم را از گلویم برداشت ، کلی سبک شدم ولی نمی فهمیدم چرا. در بدنم دنبال چیزی میگشتم، دنبال منشا این رهایی. سعی میکردم یادم بیاید که کدام مشکل حل شده الان؟ نمیفهمیدم...ولی قطعا باری از دوشم برداشته شده بود.
بتا) سارا میگوید فهمیدم چرا شبها خوابم نمیبرد. آدمها به دلیل تکاملی نباید تنها بخوابند. که اگر در میان شب حیوان یا دشمن حمله کرد از همدیگر مراقبت کنند . آاخ سارا...آاخ سارا...کاش روزی، شبی، به زودی کسی خیلی از تو مراقبت کند. روز و شب...
تتا) این ۳ هفته را کاش خوب بگذرانم. دوام بیاورم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر