۱۴۰۰ دی ۱۸, شنبه

بسیار، بسیار بسیار....

 آلفا) زندگی‌ خوشرنگ آن ۲-۳ روزی بود که که در خیابانهای آفتابی سویل کنار رودخانه قدم میزدم و خوشبخت خوشبخت بودم. آن روزی که در الکازار کردوبا زیر درختان پرتغال و نخل تن به آفتاب داده بودم و ابی در گوشم عطش را میخواند، پوستم درخشانترین بود و من چشمان زیباترین زن جهان را داشتم. چه کم داشتم؟ هیچ! 

مرد دیوانه خود شیفته، چه میشد مگر؟ 

بتا) سیروس شاید ۶۰ سالی‌ داشته باشد. خیلی‌ نمیدانیم کیست. داشت میگفت یک بار طعم عشق و خوشبختی‌ را چشیده است بسیار. میگفت قبل از او من هرگز نمیدانستم دلتنگی‌ برای کسی‌ یعنی‌ چه. او به من عشق را یاد داد. وقتی‌ در خانه بودیم همیشه در آغوشم بود، گوئی اصلا بخشی از بدنم بود. همیشه در یک بشقاب غذا میخوردیم. بیرون که میرفتم آسمان آبی آبی بود. همه را جور دیگری میدیدم، رییسم را، همکارانم را...

تطا) خسته‌ام بسیار، بسیار بسیار. از خودم، روز هایم، ترس و امیدهایم...از کلاب و آدم هایش...از حرفهایی‌ که میزنم و بعد پشیمان میشوم...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...