۱۴۰۰ بهمن ۷, پنجشنبه

خدایا، خدایا، خدایا....

آلفا) خدایا، خدایا، خدایا.....دارم از اضطراب میمیرم و تو این را میدانی اگر باشی‌. چه روز‌های سختی...چه روز‌های سختی...بغض دارم و قلبم تند میزند و دارم دیوانه میشوم از انتظار دریافت این ایمیل و آن ایمیل. با این وجود میدانم که دنیا چه بیرحم است. آدم‌هایی‌ وجود دارند که گرسنه ا‌ند و سقفی ندارند و هرگز طعم محبت و امنیت را نچشیده ا‌ند. 

بتا) بلاتکلیفی و ملال...امروز صبح که از تخت بیدار شدم، بعد از دستشویی و صبحانه روی کاناپه دراز کشیدم، کمی‌ کتاب خواندم، کمی‌ سریال دیدم و هیچکدام افاقه نکرد. هنوز حالم خراب است. تنها چیزی که به ذهنم میاید حالا اینست که قورمه سبزی درست کنم و آنقدر بخورم که کمی‌ از چاه توی سینه‌ام پر شود. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...