۱۳۹۵ فروردین ۱۵, یکشنبه

لندن

۳ شب و ۴ روز با مرد بودم. در لندن هم خاطره ساختیم. مرد عوض شده. یک سال و نیم بود که ندیده بودمش. آغوشش اما همانقدر گرم بود و امن. امن. امن. تا در خانه را باز کرد همه دلخوری‌ها یادم رفت. شد همان آدم. شدم همان آدم.
صبحانه‌هایمان آرامش دنیا را داشت. از هیچ فرصتی نگذشتم برای دست در دستش و سر به روی شانه اش‌ گذاشتن. بوسه‌هایش گرم بود و صمیمانه. قدم زدیم، حرف زدیم، هم آغوشی کردیم و در پایان خداحافظی. 
در راه برگشت اشک ریختم. دلم به همان زودی تنگ شد. میدانم که مرا از او خلاصی نخواهد بود. ولی‌ از ته دلم می‌خواستم که خوب باشد و خوشحال و آرام. 
روز اخر گفت دوباره داریم روی لبه خطر راه میرویم. راست میگفت. آنقدر خودم را میشناسم، آنقدر او را میشناسم که بدانم روی چه پرتگاهی هستم. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...