۳ شب و ۴ روز با مرد بودم. در لندن هم خاطره ساختیم. مرد عوض شده. یک سال و نیم بود که ندیده بودمش. آغوشش اما همانقدر گرم بود و امن. امن. امن. تا در خانه را باز کرد همه دلخوریها یادم رفت. شد همان آدم. شدم همان آدم.
صبحانههایمان آرامش دنیا را داشت. از هیچ فرصتی نگذشتم برای دست در دستش و سر به روی شانه اش گذاشتن. بوسههایش گرم بود و صمیمانه. قدم زدیم، حرف زدیم، هم آغوشی کردیم و در پایان خداحافظی.
در راه برگشت اشک ریختم. دلم به همان زودی تنگ شد. میدانم که مرا از او خلاصی نخواهد بود. ولی از ته دلم میخواستم که خوب باشد و خوشحال و آرام.
روز اخر گفت دوباره داریم روی لبه خطر راه میرویم. راست میگفت. آنقدر خودم را میشناسم، آنقدر او را میشناسم که بدانم روی چه پرتگاهی هستم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر