۱۳۹۵ تیر ۱۰, پنجشنبه

ای که گفتی‌ انتظار از مرگ جانفرساتر ‌ست...

صبح را نمی‌توانستم شروع کنم. به عنوان آخرین امید خواستم به صندوق پستم سر بزنم. شاید کارتی چیزی فرستاده باشد از مکزیک، حالا که ۳۴ ساله شدم و نه ایمیل زده نه خطی‌ نه خبری. با دقت تمام یک وجب فضا را گشتم. چیزی نبود و این بغض تا همین الان با من ماند.‌

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...