صبح را نمیتوانستم شروع کنم. به عنوان آخرین امید خواستم به صندوق پستم سر بزنم. شاید کارتی چیزی فرستاده باشد از مکزیک، حالا که ۳۴ ساله شدم و نه ایمیل زده نه خطی نه خبری. با دقت تمام یک وجب فضا را گشتم. چیزی نبود و این بغض تا همین الان با من ماند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
افسارم از دست رفته....
آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که میخواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روزهای اول دوستم نداشته باشد دیگر؟ اینکه با ...
-
نه بی انصافی نمی کنم. اینجا همه چیز خوبست.شهر فوق العاده زیباست. مردم گرمند و مودب. در گفتن بونژوق به هم مسابقه دارند.
-
۴۸ ساعت است مردی را میشناسم که در یکی از کشورهای همسایه زندگی میکند. هم سن منست با موهای خاکستری. شعری طولانی نوشته است احتمالا برای زن...
-
دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم. به می شود یا نمی شود ها. حتی به چه می شودها. 2روز دیگر 28 سالم تمام می شود...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر