۱۳۹۹ تیر ۱۰, سه‌شنبه

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم....

آلفا) ۲۳ کیلومتر قدم زدیم، با دوستی مهربان و همدل که آمده بود که تنها نباشم. روزم را دوست داشتم. در استراسبورگ زیبا ۳۸ ساله شدم. 
بتا) جوانه‌ای در دلم بود و نبود. یعنی‌ بود ولی‌ شک داشتم که باید باشد یا نه. هرچه بود و نبود سبکبال بودم. 
تتا) حس می‌کنم زیاد حرف میزنم...
گاما) نمیدانم‌های بسیار...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...