۱۳۹۹ تیر ۱, یکشنبه

به کجاها برد این امید ما را...

آلفا)حرف می‌زنیم زیاد. از قهوه صبحش گفت...که روزها عین همند و فقط آدمهای پشت پیشخوان استارباکس عوض میشوند. وقت نشد من از قهوه صبحم بگویم. نپرسیدم تو هم به آن امید بیدار میشوی؟ نکند اینجا را میخواند؟ 

بتا)  گفت من اهل کردستان م. با تعجب گفتم جدأ؟ من حدس میزدم جنوبی باشی‌! خیلی‌ هم دروغ نگفتم. قبل اینکه بفهمم کرد است حدس میزدم اهل خوزستان باشد.

تتا)  نمیدانم چه کنم، واقعا نمیدانم. البته لازم هم نیست کاری بکنم. فرقی‌ هم ندارد. فقط یک چیز را میدانم، که به اندازه ۱۰ ساعت حرف داریم بزنیم.  چه عجیب که آدم اینقدر عوض میشود. این روزها خیلی‌ به ریشه‌هایم فکر می‌کنم. به میشود ها. به چه خوب میشود ها. 

گاما) از آن سیب چرخان توی آسمان میترسم. این را به خانم میم هم گفتم. از جوابش اینطور فهمیدم که او هم میترسد....
حالا که هست، حالا که آنجاست بگذار چرخ زدن‌هایش را تماشا کنم. میدانم که از حساب قلبم خرج می‌کنم...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...