۱۳۹۹ آبان ۱۰, شنبه

قرنطینه شماره ۲...

آلفا) پای اسکایپ جلوی خانم میم نشستم و گفتم که خیلی‌ آرام و راضیم. که قرنطینه شماره ۲ اصلا کاری به من ندارد. که پیاده روی میروم، لیست بلند بالایی‌ از کلاس‌های آنلاین دارم که ملال را از زندگیم زدوده است. آخرش باز رسیدیم به ترس من از تنهایی‌ در ۸۰ سالگی. گفتم میترسم چون ۱۲ سال پیش قبل از مهاجرت هم میترسیدم از تنهایی‌. میترسیدم که اینجا تنها بمانم. از همین زندگی‌ الانم میترسیدم. اینجا گریه‌ام گرفت. بغض نمیگذاشت حرف بزنم. گفت تو همیشه تنها بوده ای. حتا در بچگی‌ با اینکه ساختار خانواده دورت بود اما همیشه احساس تنهایی‌ میکردی. دلم می‌خواست خجالت نمیکشیدم و‌های های گریه میکردم. تا کی‌ ؟ 

گفت ۱۲ سال پیش از چیزی میترسیدی که الان ازش نمیترسی. الان باهاش راحتی‌. پس چرا الان هم می‌ترسی‌ که در ۸۰ سالگی از چیزی بترسی که الان ازش نمیترسی. جوابی‌ نداشتم. بغض داشتم فقط . سنگین. 

بتا) به خدا خوب بودم امروز صبح. یک ساعت در پرلاشز قدم زدم و پائیز زیبا را نفس کشیدم. آرام و خوب بودم. ولی‌ در تراپی هربار گریه می‌کنم. تازه امروز لیلا و هاله زنگ زدند که احوالم را بپرسند. فکر کن! 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...