۱۳۹۹ آبان ۳, شنبه

مثلثات...

 آلفا) در دنیای موازی زنت هستم. در یک خانه ویلایی در انگلستان زندگی‌ می‌کنیم. پسر شیرینی‌ داریم با موهای قهوه‌ای روشن و چشمانی سرمه ای. اسمش را بگذار نگویم. هنوز هم معمولا شنبه صبح‌ها پنکیک درست میکنی‌ و یکشنبه‌ها کاشا. من روی کاشا نمک فراوان و فلفل قرمز میریزم، حالا دیگر تو هم این عادت مرا گرفته ای. 

زندگی خوب است. شهرمان سبز است. پول کافی‌ داریم. پسرک مرا خیلی‌ خسته می‌کند و تو هم هنوز از هر فرصتی برای نشستن پای لپتاپ و کار کردن استفاده میکنی‌. تو همینی. عادت کرده ام. به سالهای آینده فکر می‌کنم. قرار است چه اتفاقی‌ بیفتد دیگر؟ پسرک بزرگ میشود. شاید کودک دیگری هم ساختیم. شاید به کشور دیگری مهاجرت کردیم. شاید من برگردم سر کار. آرامش است آیا این حسی که در  خانه ما جاریست؟ نمیدانم. 

بتا) در دنیای موازی دیگری باز هم زنت هستم. بچه هم داریم. ۳ ماه است عشق نورزیده ایم. سرد و کم حرف شده ای. چندین ماه است. با بچه مهربانی. با من نامهربان نیستی‌ اما به وضوح فاصله میگیری. دیگر چای و پنکیک و سالاد‌های رنگی‌ هم نجاتمان نمیدهد. تقریبا تمام ساعت‌های بیداری را پای لپتاپ ای. شب‌ها بعد از من به تخت میایی و سریع خواب ت میبرد. من گریه می‌کنم تا خوابم میبرد. مثل همان چند شب سال ۲۰۱۶ در خانه آکسفوردت....تو گفته بودی آدم خانواده نیستی‌. گفته بودی خفه میشوی از بودن طولانی با من. همه را گفته بودی اما من فکر کردم که میتوانم عوضت کنم. 

تتا) اینجایی که من هستم کدام دنیاست؟ شنبه ماه اکتبر روزگار کرونا. سردرد دارم از بیخوابی دیشب. با بغض دارم رویا میبافم. جایی‌ خواهم رفت. ورق را برخواهم گرداند. دوباره با دامن و گوشواره از مردی دل خواهم برد. 

گاما) در دنیای موازی او به دیدارم آمده است. میگوید که دنیا را گشته است و حالا مطمئن است که مرا میخواهد. من کاری نمیکنم. کاری نکرده ام. فقط هستم. فقط بوده ام. 

چند ماه بعد به تو ایمیل میزنم که زن او شده ام. 

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...