۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

شب خوب...

آلفا) ساعت ۲ صبح بود. خوابم نمیبرد. داشتم به او فکر میکردم و همزمان به اینکه نباید به او فکر کنم. صدای ویبره گوشی از هال آمد. نمیدانم چرا پاشدم که ببینم این وقت شب مونا چه چرندی فرستاده است باز. با سرگیجه گوشی را به دست گرفتم.  اول پیام را خواندم و بعد اسمش را دیدم. او بود، مونا نبود! یک جا را برای کار معرفی‌ کرده بود. پس بمن فکر می‌کند... تا صبح نخوابیدم. اصلا....

بتا) رئیس گفت بسیار عصبی است، شب‌ها به سختی میخوابد...گفتم سخت نگیر. گفت کار و زندگی‌ عوض میشوند، دیر یا زود...

تتا) امروز شد ده سال. ده سال شد از روزی که ایران را برای همیشه ترک کردم. 

گما) شکلات بردم سر کار. روز خوبی بود. مسلط بودم به روز. خودم را دوست داشتم. کسی‌ یا چیزی نتوانست برهم بزند مرا...

هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...