آلفا) دخترک را در اینستاگرام دیدم. چشمهایش میخندید، لبهایش هم. همسری موجه و دو کودک شیرین. نوشته بود: "۱۳ سال از گذشت از آخرین تنهایی و اولین دوستت دارم".
یادم افتاد آن سالها فکر میکردم قیافه خوبی ندارد. امروز به نظرم زیبا بود.
بتا) بعد یاد خوابگاه افتادم. یاد اینکه فکر میکردم من بالاخره روزی خواهم رفت و تنهاییهایم در خوابگاه خواهند ماند...
تتا) ۲۰ سال از سال کنکور گذشته، من باورم بشود یا نه.
کنار پنجره مینشستم و ابرها را نگاه میکردم...کاملا به یاد دارم که از ذهنم میگذاشت فرصتها مانند ابرها در گذرند... بعد ۳شنبهها بابا پیک سنجش میخرید...چه با شوق میخواندمش.
امسال هم عجیب شبیه همان سال است. فقط و فقط در خانه ام، از صبح که بیدار میشوم تا شب که بخوابم، مینشینم و درس میخونم به این امید که از اینجا بروم به یک جای دور...به شهر پنجرهها که تهران بود برایم آن موقع....
گاما) همیشه رفتهام من. این را دوست ندارم. میخواهم برسم.
حالم ولی خوبست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر