۱۴۰۰ تیر ۳۱, پنجشنبه

 آلفا) ۱۰ روز است آمده‌ام پراگ. ۵ روز است که ۵ تکه از وجودم را در گوشه‌ای از این شهر ذخیره کرده ام. لازم است بگویم سخت بود؟ لازم است بگویم ۳۹ سال داشتم؟ که سینه‌هایم از همیشه گردتر و زیباتر شده است و اشک‌هایم بیشتر. 

بتا) امروز در راه برگشت از یک شهر کوچک زیبا نزدیک پراگ تقریبا تمام راه را اشک ریختم. سارا نگران بود ولی‌ چیزی نپرسید. میدانی چه کردم؟ ایمیل‌های ۱۰ سال پیش مرد را خواندم. بعد از سفر سویس هر روز ایمیل زده. ایمیل‌های طولانی. که چطور از رویای من بیرون نمی‌‌آید. که چطور لبخند من ستاره ایست در آسمانش. که چطور مرا دوست دارد از سر تا پا. 

تتا) بودن اینجا با سارا خوب است. دلم نمی خواهد به سکوت مطلق خانه‌ام برگردم.

یادت هست ری را؟ یک زمانی‌ زندگی‌ شیرین میشد بعد از ۱۰۰۰ روز سخت.  


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...