۱۴۰۰ تیر ۱۷, پنجشنبه

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب....

 آلفا) با مامان داشتم حرف میزدم، چند لحظه رفت دم در بالکن که بابا را صدا کند از زیرزمین. عجیب رفتم در فضای تابستان ۲۰ سال پیش. شبهای آخر قبل کنکور که اخر شب معمولا تست شیمی‌ میزدم، درازکش زیر باد خنکی که از بالکن می‌‌آمد.. چقدر امید بود در دلم. چقدر...هنوز نرفته بودم. الان چرا نیست؟ باز هم باید بروم ولی‌ ترس‌هایم بزرگترند. و امید را باید پیدا کنم، قطره قطره. اگر برگردم چه را عوض می‌کنم؟ کجا انتخاب داشتم؟

بتا) خانوم پرستار آمپول را سریع و آسان زد..و برایم آرزوی موفقیت کرد. اصلا درد نداشت. 

تتا) این هفته ۳ دختر ناشناس را در حال گریه دیدم. یکی‌ در کافه با دوستش بود و در طی‌ برانچ طولانی با دوستش گریه میکرد. دوستش زانو زده بود کنار صندلیش و نمیتوانست آرامش کند. 

دومی‌ در خیابان با دوستش راه میرفت و چهره در هم کشیده بود و اشک میریخت. 

و سومی‌ همین امروز، در همین خیابان داشت با تلفن حرف میزد و گریه ش را دیدم. 

شاید تابستان آنها از مال من هم خالی‌ تر باشد. چرا گریه میکردند؟ خسته بودند؟ یا تنها؟ یا خسته از تنهایی‌؟ دل شکسته؟ ترک شده؟ ترسیده؟ نگران؟ تحقیر شده؟ رها شده؟ ناامید؟ 

گاما ) ناشکری نباید بکنم. میدانم. ولی‌ گریه امانم نمیدهد. روز مبادا که میگویند یعنی‌ همین روزها دیگر نه؟ 


هیچ نظری موجود نیست:

افسارم از دست رفته....

  آیا این حس اسمش عاشق شدن است؟ این که می‌خواهم همیشه کنارم باشد؟ اینکه میترسم نکند به اندازه روز‌های اول دوستم نداشته باشد دیگر؟  اینکه با ...