آلفا) رفتم خانه. ۱ ماه ماندم و برگشتم. خوردم، خوابیدم، فضای زندگی پدر و مادرم را بو کشیدم.
مهربان بودند، خیلی. مادرم ۱۰۰۰ بار برایم آش پخت، هر لحظه برایم میوه و لواشک آورد، نگرانم بود ولی چیزی نگفت. باهم پیاده روی میرفتیم و حرف میزدیم. در مورد همهچیز و همه کس. در مورد زندگی ولی در مورد من و زندگیم نه!
بتا) یک بار که در بالکن نشسته بودیم چای میخوردیم مادر از مادرش نقل کرد: " قسمت که باشد از یمن می آید، قسمت که نباشد از دهن می افتد." چند بار دیگر هم گفت. نگفتم که بله میدانم، خوب میدانم.
تتا) سفری در پیش دارم، اضطرابم بالاست. در همین حد بگویم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر