آلفا) دیشب با بچهها رفتیم شام. شبی در مون مارتر،شب خوب، غذای خوب، خنده و تفریح. در راه برگشت ترانه شادی در گوشم بود و داشتم از جلوی پرلاشز رد میشدم انگار که فکری روشن بر من فرود آمد. که هفته آینده ۳۹ ساله میشوم. که دلم میخواهد از این شهر بروم ولی نمیدانم کجا. که دارد میشود ۴۰ سال و من هنوز در انتظارم. هنوز هر بار فکر میکنم که میشود. که روز من هم میرسد. اما نمیرسد که نمیرسد. که چقدر خستهام ولی مرهمی جز خودم و فکرهایم ندارم.
فکر روشن این بود که این مدل توی سر و روح من قریب به ۴۰ سال کار نکرده است. پس به درد نمیخورد. کاری نمیتوانم بکنم. فقط بدانم که کار نمیکند. دروغ چرا بگویم، مطمئنم که باز هم خودم را گول خواهم زد میلیونها بار دگر. فقط بدانم هر بار...گرچه فایدهای ندارد. اگر این قدرت فریب خودم را هم از دست بدهم همینجا مینشینم و میمیرم.
بتا) لومی آمد دم در. با کفش و ماتیک قرمز و یک گل قرمز به سینه. گفت روزای سختی را دارم میگذرانم ولی به فکر تو هستم. هر کاری داشتی بیا در بزن. مرا مثل مادر خودت بدون. لبخند زدم. کاش میشد سر سوزنی از روزهای سختم را نشانش دهم.
تتا) پیغام از مادرم آمد. مرا "دختر عزیزتر از جانم" خطاب کرده بود. حقیقتا برای چند لحظه فکر کردم شاید من دارم میمیرم و خبر ندارم. یا خدای نکرده اتفاق بدی برای کسی افتاده است. محبت در این ابعاد هرگز از او ندیده بودم، کلامی و غیر کلامی.
گاما) از آن روزهایی است که باید وقت بگذارم گریه کنم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر