آلفا) حالم؟ کمی تا قسمتی بهتر است..ولی بسیار تشنه دیدن آدمها هستم و حرف زدن...
بتا) آقای پ، کاش میدانستی با یک زنگ ناگهانی ساعت ۱۲ شب و یک احوالپرسی ساده و اشاره کوتاه به تنهاییها و خستگی هایت، چقدر حالم را بهتر کردی گرچه به اندازه یک روز.
تتا) نمیدانم چرا فرو رفتم در خیال..دلم یک شب خنک تابستان خواست. نشستن روی چمنهای نمناک و بوسه و آغوش. بعد یاد سنترال پارک افتادم و آن شب رویایی رو به دریاچه نزدیک هلسینکی. یا آن غروب روی تاب در داچا...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر